عرفان

عرفانی و علمی

تغییر وبلاگ

با توجه به اشکالات بلاگفا وبلاگ با آدرس جدید: www.aliaref.blogsky.com در دسترس خواهد بود.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر ۱۳۹۴ساعت 11:21  توسط عرفاتی  | 

معشوق عارف کیست؟

برخی در شرح ابیات عرفا مثل حافظ چنین پنداشتند که معشوق عارف، خود ذات خداست. اما غافل از این که ذات حق نه مورد شناخت قرار می گیرد و نه مورد عبادت و نه محبوب و معشوق. عشق جز بر مظهر خدا واقع نمی شود. جمال خدا در مظاهر و آیات او ظاهر می شود. (ظهور تو به من است و وجود من از تو). حتی انبیای الهی حق تعالی را در مظاهر و مظهر اعظم می جستند و با او به معاشقه و معانقه می پرداختند. چنانچه حضرت موسی طالب دیدار ربّ خود بود نه دیدار خدا. رب ارنی انظر الیک؛ رب به معنای مربی و پرورنده است. واضح است برای اهلش که رب، حقیقت انسان کامل و ولی مطلق الهی است. چون نمی توان با ذات احدی عشق بازی کرد پس عارف به دنبال بالاترین مظهر و آیه خدا می گردد. تازه آنجا نیز به وی خطاب لن ترانی می دهند! در برخی روایات آمده است که تجلی به موسی که او را بیهوش و محو کرد، نور امیر المومنین علیه السلام یا در برخی روایات نور سلمان بوده است. پس موسی که نبی صاحب شریعت بود نتوانست نور علوی را ببیند بنگر که دیگران در کجا هستند. کسی به حقیقت علوی راه ندارد چگونه می شود به ذات خدا راه یافت؟ بر اساس نقل روزی حضرت رباب به امام حسین علیه السلام عرضه داشت آقا آن چهره حقیقی خودتان را به من نشان بدهید حضرت فرمود تو نمی توانی ببینی همان خطاب لن ترانی. اما ایشان اصرار نمود حضرت دستی به دیده وی کشید رباب تا چشمان خود را باز نمود از حال برفت. وقتی به هوش آمد امام به وی فرمود توانستی ببینی؟ عرضه داشت نه، نور شدیدی دیدم و بعد بیهوش شدم. فلما تجلی ربه جعله دکا و خر موسی صعقاً.

پس معشوق بی شک نمی تواند خدا باشد اگرچه حب به ولی همان حب به خداست. حافظ هم به خلاف برخی تفاسیر ضعیف عاشق ولی خدا بوده است.

یاد باد آنکه صبوحی زده در مجلس انس           جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود

واضح است که یار در این بیت غیر از خداست.

آن که تاج سر من خاک کف پایش بود               از خدا می طلبم تا به سرم باز آید.

چو پیر سالک عشقت به می حواله بکرد           بنوش و منتظر رحمت خدا می باش

و یا اصطلاحاتی مثل پیر می فروش، ساقی، پیر سالک و امثالهم اشاره به اولیای حق دارد نه خدا. نکته این است که سالک باید با یک حقیقت ملموس و مشهود نرد عشق ببازد خواه او در حس و یا در خیال عاشق باشد. چون در بین مظاهر خدا انسان بالاترین مظهر، و در بین انسانها اولیای خدا مظاهر اتم او هستند لاجرم عارف به دنبال اکمل و اجمل اولیاء که حضرات معصومین علیهم السلام هستند می گردد. و اگر به آن حقایق مستقیماً راه نیافت با اولیای دیگر معاشقه می نماید. به هر حال از منظر عرفان راهی جز محبت و عشق به اولیای خدا برای رسیدن به حقایق وجود ندارد.

مصلحت بین من آن است که یاران همه کار              بگذارند و سر زلف نگاری گیرند.  

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 8:47  توسط عرفاتی  | 

فاطمه مبدا عصمت

همانگونه که قبلاً اشاره گردید؛ عصمت چهارده معصوم علیهم السلام با بقیه انبیا و اولیای الهی بسیار متفاوت است. عصمت در ایشان فقط به معنای مصون بودن از گناه و خطا نیست؛ بلکه گناه برای ایشان سالبه به انتفاع موضوع است. گناه برای این ذوات مقدسه اساساً بی معناست. چون هرچه ایشان عمل کنند درست است و بقیه با ایشان سنجیده می شوند. کما اینکه در روایات آمده است که امیر المومنین علیه السلام میزان الاعمال است. معنای کامل آن یعنی او هر چه کند عین حق و عین عدالت است و دیگران حتی انبیا اعمالشان با ایشان مقایسه می شود. مبدا و منشا عصمت در بین معصومین حضرت زهرا سلام الله علیهاست. عصمت به معنای پناهگاه و پناه دهنده نیز به کار رفته است. معصوم از آن جهت از خطا و گناه به دور است که در پناه و کنف حمایت خدا قرار دارد. فاطمه عصمه الله الکبری است یعنی هر کس بخواهد در کنف حمایت و پناه خدا قرار گیرد باید به حضرت زهرا متوسل گردد. اوست که مبدا عصمت انبیا و اولیاست تقرب به حضرتش نزدیک شدن به مقام عصمت است. حمایت و پناه فاطمی موجب دوری از گناه و خطا خواهد بود. و چون قرب محمد و آل به ایشان در حد یگانگی محض است ایشان صاحب عصمت مطلقه و کلیه هستند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 9:30  توسط عرفاتی  | 

عشق، وادی غیر ذی زرع

صحرای دلم عشق تو شورستان کرد                           تا مهر کسی در آن نروید هرگز

در سفری که به حج رفته بودم در اسرار حج و اعمال آن فکر می کردم. یکی از آیاتی که حضرت ابراهیم علیه السلام  به خدا عرضه داشت این بود که ربنا انی اسکنت من ذریتی بواد غیر ذی زرع عند بیتک المحرم. خدای من، من از فرزندان خود ساکن کردم در وادی که غیر قابل زراعت است و آن نزد خانه محرم تو ست. 

بنده تا در مرتبه عقل و فکر کار می کند اعمالش برای حظ نفس است. هر چه می کند برای اینکه از آن عمل سودی ببرد؛ خواه آن عمل دنیوی باشد و یا اخروی. اگر نماز می خواند یا روزه می گیرید برای رسیدن به ثواب و پاداش است. حتی اگر برای رسیدن به قرب خدا هم عمل کند آنهم برای این است که خودش به قرب برسد و این حظ نفس است. اما عشق وادیی است که در آن خبری از معامله نیست. عاشق حقیقی معامله گر نیست به عکس عابد که با خدا معامله می کند. عبادت می کند تا به ثواب برسد. اما عشق، عاشق سوز و عاشق کش است. در وادی عشق، عاشق عبادت و عمل را برای ثواب انجام نمی دهد، بلکه چنان غرق در معشوق است که هیچ منفعتی برای خود نمی خواهد خواه مادی و یا معنوی از بهشت گرفته تا رسیدن به مقامات و یا کشف و کرامات. سرزمین عشق سرزمین زراعت نیست یعنی عاشق عملی برای خود نمی کند بلکه اعمالش تحت تاثیر عشق است و در آن هیچ هدفی منظور نیست. او نمی کارد تا درو کند او می رود تا به فنا در محبوب رسد.

در این آیه ابراهیم به ذریه خود اشاره دارد و ذریه در معنای کاملش اشاره به ذریه معنوی دارد یعنی کسانی که در عشق و معنویت فرزند من هستند؛ مثل من عاشق پیشه اند و قلب آنها که بیت الله است غیر قابل ذرع است. پس هر عاشقی باید ابراهیم وار حج کند. چون او عاشق بود پس حج، از ابراهیم نشات گرفت و پس از او همه خلق باید در حج راه او را بروند عوام در ظاهر حج می گذارند و خواص در ظاهر و باطن حج می کنند. همانطور که قبلا اشاره گردیده است، عشق در حج کامل نیست و ابراهیم در عشق به نهایت نرسید. بی شک ظهور تام عشق در کربلاست و امام حسین علیه السلام عشق را به تمام و کمال در کربلا ظاهر ساخت. به نظر می رسد حج مقدمه کربلا و اکمال عشق که فنای مطلق است، می باشد. رزقنا الله لنا و لکم.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 13:22  توسط عرفاتی  | 

تقدم عشق بر خلقت!

بودم آن روز من از طائفه دردکشان             که نه از تاک نشان بود و نه از تاک نشان

برخی از اهل ظاهر عقل را بر عشق مقدم و بالاتر می دانند و استدلال ایشان هم به روایاتی است که می فرماید عقل اول مخلوق عالم است (اول ما خلق الله العقل). و یا خداوند می فرماید من از تو (عقل) مخلوقی برتر نیافریدم. ایشان عشق را یک احساسات زودگذر و آنی می دانند که باید تحت قیمومیت عقل باشد و گرنه ممکن است انسان را به بیراهه بیرد. غافل از این نکته که عشق و حبّ تقدم بر خلقت دارد یعنی بالاتر از مرتبه تعین مخلوقی است. درست است که عقل بزرگترین و اولین مخلوق است اما عشق، مخلوق نیست! یعنی به حدود خلقی و امکانی محدود نمی شود. پس عشق و محبت فوق عالم امکان و با عالم الوهیت و ربوبیت در ارتباط است. به همین سبب است که برای قرب به خدا و وصول به توحید و فنای در حق تعالی لاجرم باید بر مرکب عشق سوار شد و عقل از رساندن انسان به توحید حقیقی عاجز است. بی شک عالم ربوبیت و حضرت واحدیت فوق مقام عقل و فوق عالم خلق است. در آن عالم هم عشق و محبت ساری و حاکم است و از آن مرتبه به تمام هستی منجمله عقل احاطه دارد. بلکه عقل نیز از مظاهر عشق است و با عشق در تضاد نیست. بیتی که در مطلع بحث آمده اشاره به این حقیقت دارد که عشق و عاشقی قبل از خلقت در عالم کون، وجود داشته است و عشق ما به حق ازلی بوده است از این لطیفه به زبان شعر به قبل از تاک(درخت انگور) و تاک نشان یاد شده است. همانگونه که قبلاً نیز اشاره شده در روایت مشهور کنت کنزاً مخفیاً فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لکی اعرف؛ تقدم عشق بر خلقت آشکار است. حب خدا به شناخته شدنش علت ایجاد خلقت بیان شده است. اولین ظهور عشق در عالم فوق خلقت و بالاتر از خلقت است که از آن به حضرت احدیت یا حضرت واحدیت تعبیر می شود. یعنی ظهور حق تعالی به اسماء حسنی و لوازم آنها که به اعیان ثابته تعبیر شده است.

خلاصه اینکه عشق بی نهایتی در همه ابعاد است و هیچ یک از حدود خلقی و کونی نمی تواند آن را محدود نماید. همین نامحدودی و بی انتهایی است که انسان را تا بی نهایت می برد و از همه تعلقات و حدود خلقی رهایی می بخشد و در دریای توحید مستغرق می نماید. به قول مولوی عقل مرکب خشکی است و عشق مرکب دریایی. با مرکب خشکی نمی توان در دریا حرکت کرد. دریا کنایه از توحید است و خشکی کنایه از کون و خلقت است. به همین سبب است که موجودات دریایی همه پاکند حتی سگ و خوک دریایی. ولی سگ و خوک خشکی نجس العین هستند....

حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است             کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:46  توسط عرفاتی  | 

پرتوی حسن

در ازل پرتوی حسنت ز تجلی دم زد             عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

ذات حق تعالی مورد شناخت احدی از موجودات قرار نمی گیرد لذا قاعدتاً نمی تواند محبوب واقع گردد یا با عبادت  پرستش گردد. همانطور که جناب حافظ می گوید عشق بعد از رویت حسن معشوق در جان عاشق شعله می گیرد. خواه این دیدن به چشم ظاهر و یا چشمهای باطنی و قلبی باشد. از این رو خداوند برای خود آینه ای قرار داد تا خلق جمال او را ببینند از ملائکه مقرب تا انسان خاکی. نکته دیگر اینکه اگرچه همه مخلوقات آینه و آیه و مظهر خدا هستند اما فقط یک حقیقت است که آینه تمام نما و مرات اتم حق تعالی است. او کسی جز انسان کامل و ولی مطلق الهی نیست. اوست که آینه تمام نمای خداست و توجه همه انبیاء و اولیا الهی به اوست. لذا در دعا می خوانیم این وجه الله الذی یتوجه الیه الاولیاء (کجاست آن وجه اللهی که مورد توجه اولیای خداست). بر همین مبنا حضرت رسول اکرم (ص) فرمود: من رانی فقد رای الحق (هر کس مرا دید خدا را دیده است). او وجه الله و عین الله و یدالله است. او جمال خدا را به طور کامل به منصه ظهور می رساند و دیگران در واقع رشحات جمال اویند. هر کس جمال خدا را در حضرات چهارده معصوم ببیند عاشق آن می شود و بی عشق به جمال ایشان محال است که کسی محب خدا باشد. در روایات است که ملائکه پس از خلقت حضرت امیر علیه السلام به درگاه خدا شکایت کردند که ما در عالم غیب علی (ع) نداریم. خداوند ملکی را به صورت امیر المومنین آفرید تا ملائکه به جمال او بنگرند.

بزرگی می فرمود حسن خدا در امام حسن و امام حسین علیه السلام ظاهر شده است. بر این مبنا زیبایی و حسن خدا در ازل و در عالم غیب قبل از این جهان در حسنین تجلی کرد و هر کس بر جمال ایشان نگریست عاشق شد. و چون امام حسین علیه السلام حسن تام خدا در عالم ظاهر ساخته، هر کس بخواهد عاشق خدا شود باید عاشق او گردد. عاشقان خدا یعنی عشاق الحسین و لا غیر. این حسن به قدری بود که حتی قاتل حضرتش نتوانست به صورت او بنگرد و او را شهید کند. رسول اکرم نیز خدا را صورت حسینی مشاهده نمود رایت ربی فی احسن الصوره بدیهی است احسن صورت خدا حسین است. پس رسول خدا و همه انبیا و اولیا عاشق حسینند و از این رو عاشق خدا هستند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 11:2  توسط عرفاتی  | 

غیرتش غیر در جهان نگذاشت

غیرتش غیر در جهان نگذاشت                    لاجرم عین جمله اشیا شد

خداوند غیور است و این غیرت به حدی است که غیر خود را در عالم تحمل نمی کند. از این رو غیر خدا در عالم چیزی نیست. یا هو یا من لا هو الا هو. هر چه در عالم هست در واقع آینه و مرات حق تعالی است. پس هر کس عاشق هر چیزی باشد در واقع عاشق خداست چون او مظهر و نشانگر اوست. پس عشق به غیر خدا در حقیقت غیر ممکن و محالست. و جز او پرستیده نمی شود. ابن عربی در باب 178 فتوحات گوید پس او در هر محبوبی برای هر محبی ظاهر شده است و در قضای الهی است که جز او پرستیده نشود و قضی ربک الا تعبدوا الا ایاه. هیچ کس غیر خالقش را دوست ندارد ولی حق تعالی به حب زن و دنیا و دینار و درهم و جاه و مقام و هر محبوبی پوشیده شده است. سبب حب جمال است و جمال به ذات خود محبوب است و خدا هم زیباست و زیبایی را دوست دارد پس خودش را دوست دارد. و سبب دیگرش احسان است. و آنجا احسانی جز از جانب خدا نمی باشد و محسنی جز او نیست. اگر برای احسان دوست داری جز خدا را دوست نداشته ای و اگر برای جمال دوست می داری جز خدای را دوست نداشته ای چون او جمیل است. بنابراین بر هر وجهی که باشد متعلق محبت جز خدا نمی باشد.

نکته مهم در اینجا این است که همه محب خدا هستند ولی خودشان نمی دانند. همه مشکلات ما از اینجا ریشه می گیرد که نمی دانیم خدا خواه و خدا جوییم. فرق عارف با غیر عارف در این است که عارف می داند به دریافت و مکاشفه قلبی که خدا محبوب است اما دیگران نمی دانند که خدا را می خواهند بلکه به دنبال دنیا یا لذات دنیوی می روند. هل یستوی الذین یعلمون و الذین لا یعلمون.  

+ نوشته شده در  شنبه ششم دی ۱۳۹۳ساعت 12:11  توسط عرفاتی  | 

قوه خیال عاشق

ابن عربی در فتوحات در باره قدرت قوه خیال عاشق در تحقق معشوق می گوید: قوه خیال در وجودم به قدری قوی شد که عشقم؛ محبوب مرا در خارج مقابل چشمانم تجسد داد. همانگونه که جبرئیل برای رسول اکرم (ص) تجسد یافت. به طوری که توان نظر کردن به او را نداشتم. مرا مخاطب قرار داد و به او گوش کردم و می فهمیدم که او چه می گوید. مرا چند روزی از غذا خوردن منع کرد. به من می گفت مرا می بینی و غذا می خوری؟ از غذا دست می کشیدم و اصلاً احساس گرسنگی نمی کردم زیرا از او پر شده بودم به طوری که چاق شدم و از نظر کردن به او مست گشته بودم لذا مرا جایگزین غذا شد. یاران و اهل و عیالم از فربهی من در حالی که غذا نمی خوردم متعجب شدند. زیرا روزهای زیادی می گذشت که چیزی از گلویم پایین نمی رفت در عین حال تشنگی و گرسنگی را احساس نمی کردم ولی همیشه او در ایستادن و نشستن و حرکت و سکونم در مقابل دیدگانم بود. 

عاشق همواره در خیال خود با معشوق خود سخن می گوید و از او سخن می شنود. حتی در خوابش، همواره رویای معشوق را می بیند و با او به معاشقه می پردازد. اگر در عشق به مراحل بالاتری صعود کند؛ معشوق را در خیالش ظاهر می کند یا معشوق خود در خیال عاشق ظاهر می شود. با او سخن می گوید و امر و نهی می کند. در این حال عاشق اعمال و رفتاری از خود بروز می دهد که مردم او را به جنون نسبت می دهند چون از حقیقت غافلند. گاهی چنین یگانگی در خیال، عاشق را از حضور جسمانی و ظاهری معشوق بی نیاز می کند چون او همیشه در جان عاشق است. چنانچه از مجنون نقل شده که وقتی لیلی در یک روز به مجنون رسید دید که مجنون به او توجهی ندارد! گفت من لیلم همان کسی که سالهاست به دنبال او هستی. مجنون گفت من خودم لیلیم!

من کیم لیلی و لیلی کیست من                هر دو یک روحیم اندر دو بدن

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم دی ۱۳۹۳ساعت 10:37  توسط عرفاتی  | 

عاشق یا معشوق؟

اغلب عاشقان چنین پندارند که ایشان مبدا عشق هستند غافل از اینکه معشوق آنها در ابتدا عاشق ایشان بوده است. در واقع جای عاشق و معشوق در میان مردم عوض شده است. حقیقت بزرگتر عاشق ماست و عشق ما به او انعکاس عشق او به ماست. خدا در واقع عاشق است و ما معشوق! این در مرتبه اول و اعلی است در مرتبه دیگر ما عاشق و خدا معشوق است. اما به غلط گفته می شود که خلق عاشق و خدا معشوق است منتها چون این یک غلط مصطلح رایج است در کتب عرفانی نیز به این شکل دیده می شود. همچنین امام یا ولیّ، عاشق مرید می شود سپس مرید در اثر جذبه عشق آن بزرگ، عاشق او می شود. اما مرید چون به حقیقت راه نیافته است می پندارد که او عاشق است. عشق همواره از بزرگ به سوی کوچک روان می شود. از این دقیقه یک نتیجه بسیار مهم بدست می آید و آن این است که اگر خدا یا بهتر بگوییم ولیّ، عاشق کسی نباشد او هرگز نمی تواند عاشق آن ولیّ یا خدا شود.

در روایات آمده است که برخی افراد به حضور امیر المومنین علیه السلام می رسیدند و می گفتند یا علی انی احبک حضرت بعد از اندکی تامل می فرمود من نام تو را در شمار دوستانم نمی بینم! و گاهی دیگری می آمد و همین جمله را عرضه می داشت حضرتش تایید نموده و می فرمود خودت را برای موت آماده کن! یا خودت را برای فقر آماده کن! ندیدن نام شخص در شمار دوستان کنایه از این معناست که من تو را دوست ندارم پس چگونه تو می توانی مرا دوست بداری. اگرچه حضرت علی علیه السلام همه موجودات را تکویناً دوست دارد؛ ولی اینجا منظور دوستی خاص است. پس عاشق باید بداند که در اصل ولیّ عاشق او بوده است بعداً آن عشق در جان او شعله ور شده و او عاشق گردیده است. نکته دیگر اینکه عاشق اصطلاحی چون مبتدی است می پندارد که عشق در وجود او شدیدتر است و معشوق به او توجه کمی دارد. همین فکری که ما در مورد ائمه (ع) می پنداریم. در حالی که عشق و محبت ایشان قابل مقایسه با خلق نیست. معمولاً در عشق، طرفی که ضعیفتر و کوچک تر است؛ بیشتر سر و صدا می کند و بزرگ اغلب خاموش است. در ماجرای کربلا هم اگر دقت کنیم شور و هیجان اصحاب از امام حسین علیه السلام به حسب ظاهر بیشتر بود و امام در آرامش بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۳ساعت 14:33  توسط عرفاتی  | 

اربعین عاشقی

اربعین یا چهل عدد مقدسی است. اکثر انبیا در چهل سالگی به نبوت رسیدند. بسیاری از روایات با عدد چهل در ارتباطند. مثل اگر کسی چهل حدیث بر امت حفظ نماید روز قیامت فقیه و عالم مبعوث می شود. در میان عرفا چله نشینی رسم بوده بر اساس این روایت که من اخلص لله اربعین صباحا جرت ینابیع الحکمه من قلبه علی لسانه. از این نوع روایات زیاد است. اما به نظر می رسد عدد چهل مثل عدد ده (عاشورا) با امام حسین علیه السلام در ارتباط باشد. و واعدنا موسی ثلاثین لیله و اتممناها بعشر فتم میقات ربه اربعین لیله. به موسی وعده سی شب داده شده بود ولی با ده شب اضافه به اتمام رسید. بزرگی می فرمود این ده، سرّ عاشورا است یعنی موسی را با عاشورا و کربلا آشنا کردند. شاید به همین علت باشد که نماز دهه ذی الحجه ده شب است نه چهل شب. اما بهترین و سریعترین راه سلوک و افضل از هر ریاضتی، عزاداری چهل روزه برای سید الشهدا است. نکته ای در زیارت اربعین است که یکی از علایم مومن خواندن این زیارت است؛ در این زیارت می خوانیم بَذَلَ مُهْجَتَهُ فیکَ لِیَسْتَنْقِذَ عِبادَکَ مِنَ الْجَهالَةِ وَحَیْرَةِ الضَّلالَةِ امام خون دل خود را در راه خدا داد تا بندگان خدا از جهالت و حیرت ضلالت نجات یابند. شهادت حضرتش که در اینجا به مهجه یعنی خون دل یا به عبارتی منتهای سرّ قلب خود را به خدا داد همانطور که حضرتش قبل از سفر به کربلا فرمود من كان باذلاً فینا مهجته، و موطناً على لقاء الله نفسه، فلیرحل معنا. هر کس خون دل می دهد و به دنبال لقای الله است با ما بیاید. نه هر کس که جنگجوست یا هر کس که سر می دهد با ما بیاید. اینجا جای مبارزه و جنگاوری نیست! اینجا جای دل دادگی است. باید همه وجودت را از ظاهر و باطن و سرّ قلب خود را بدهی تا به وصال یار برسی تا به توحید و فنا که هدف و آمال همه انبیا و اولیا است برسی. خود حضرتش نیز نه تنها سر داد بلکه سرّ داد تا توحید را به منصه ظهور برساند تا بندگان حقیقی خدا را از حیرت در عالم هستی نجات دهد و به حقیقت توحید که خودش مظهر آن بود؛ برساند. 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۳ساعت 14:41  توسط عرفاتی  | 

عشق 3

در باب عقل و عشق زیاد سخن گفته شده است. ما در این موضع به لحاظ تقرب به خدا آن را بررسی می کنیم. انسان به وسیله عقل به تامین معاش دنیوی و امور اخروی می پردازد. عقل برای انسان اغلب به دنبال کسب منفعت است. یعنی انسان را به کارهایی وادار می کند که در آن یک منفعتی پیش بینی کند. انسان برای هر کاری که می کند به دنبال نفع است خواه آن نفع مادی یا معنوی باشد. در مورد مادیات روشن است و اما در باره معنویات؛ انسان هر کاری بکند به لحاظ عقل، به دنبال منفعت یا دفع ضرر است. اگر نماز می خواند یا روزه می گیرد به دنبال بهشت است و یا برای گریز از عذاب جهنم است. حتی اگر به دنبال کسب مقامات معنوی باشد؛ چون آن را به نفع خود می داند طالب آن است. انسان با خدا نیز رابطه انتفاعی دارد اگر عملی و یا عبادتی ثواب داشته باشد آن را بجا می آورد. در نهایت خدایی را می پرستد که به او سود رساند یا از ضررش جلوگیری کند. پس در واقع خود پرست است نه خدا پرست. انسانهای عامی چنین پندارند که در عبادات، خدا را می پرستند و خود را مستحق بالاترین ثوابها می دانند. غافل از اینکه خودشان را عبادت کرده اند و اگر خدا به ایشان پاداش دهد، از روی لطف و رحمتش است و گرنه به حسب واقع مستحق پاداش نیستند. عوام معمولا به این موارد فکر نمی کنند؛ اما سالک الی الله در سیر و سلوکش به نقطه ای خواهد رسید که می بیند پس از سالها ریاضت و عبادت به قرب الهی نائل نشده است. در واقع سالک با قدم عقلی نمی تواند از حجاب نفس خارج شود و تا زمانی که از حجاب نفس خارج نشده سالک واقعی نیست چنانچه در آیه شریفه آمده و من یخرج من بیته مهاجرا الی الله و رسوله ثم یدرکه الموت فقد وقع اجره علی الله. تا از بیت نفس خارج نشود مهاجر و سالک نیست. اینجاست که بنده به بن بست می رسد و راه را به سوی خدا مسدود می بیند و می بیند نمی تواند از خود خواهی به خدا خواهی راه یابد. هیچ عملی و عبادتی نمی تواند بنده را از شر خود خواهی برهاند. هرچه می اندیشد و از عقل مدد می گیرد به جایی ره نمی برد. به قول مولوی، عقل مرکب خشکی است با عقل می تواند راه را در دنیا بیابد ولی چون به دریا رسید باید از مرکب خشکی پیاده شود و با کشتی سفر کند. دریا عالم توحید و یگانگی است در این جا نیاز به مرکب عشق است. باید از مرکب عقل که اسیر هوی و هوس است پیاده شد و با عشق به سوی خدا و رسولش حرکت کرد. 

عشق این بالاترین بنیان هستی چنانچه در جان بنده قرار گیرد، به تدریج او را از شر خود خواهی خلاص می کند و تا مرتبه توحید و یگانگی با معشوق پیش می برد. عاشق نیز ابتدا به دنبال منفعت از محبوب است ولی وقتی که عشق در جانش شعله کشید کم کم از خودش دست می کشد و فقط به معشوق می اندیشد و همه توان و وجود خود را در راه معشوق فدا می کند منتظر است تا معشوق اشاره ای کند تا او در حمایت از او جان بدهد. همچون حضرت عباس علیه السلام که با حرارت خاص خود فریاد انی احامی ابدا عن دینی، سر داد. عاشق در زمانی که تب عشق جان او را از درون می سوزاند به دنبال خاموش نمودن این حرارت با وصال به اوست.

ز فراق چون ننالم من دل شکسته چون نی                که گسست بند بندم ز حرارت جدایی

در این حال عاشق چون وجود خود را مانعی برای رسیدن به محبوب می داند، به دنبال جانفشانی در راه دوست است. بینی و بینک انی یزاحمنی                  فارفع بلطفک انی من البینی (بین من و تو انیت من مزاحم است این انیت مرا به لطف خودت بردار). اینجا عاشق نه تنها خودخواه و منفعت طلب نیست، بلکه از خودش بیزار می شود. به دنبال تیر خوردن از کمان ابروی معشوق است.

کمان ابرویت را گو بزن تیر                        که پیش دست و بازویت بمیرم

این هنر عشق است که عقل هرگز به آن راه نخواهد یافت. فنای در معشوق و فراموش کردن خود در همه ابعاد کار عشق است. واذکر ربک اذا نسیت. بزرگان در تبیین آیه فرموده اند هر گاه خودت را فراموش کردی آن موقع ذکر گوی. عاشق ذاکر حقیقی است و گرنه عابد، ذاکر خود است اگرچه یارب گوید. عشق در نهایت چنان عاشق را نابود می کند که جز معشوق باقی نمی ماند و اینجا همان توحیدی که عقل از ادراک آن عاجز بود، تحقق می یابد. و هنگامی که عاشق به کلی در محبوب محو شد به آرامش می رسد. 

ساقیا جانم بگیر و جام ده                 هستیم بستان مرا آرام ده

ان لله تعالی شرابا لاولیائه اذا شربوا سکروا و اذا سکروا طربوا ، و اذا طربوا طابوا ، و اذا طابوا ذابوا ، و اذا ذابوا خلصوا ، و اذا خلصوا طلبوا ، و اذا طلبوا وجدوا ، و اذا وجدوا وصلوا ، و اذا وصلوا اتصلوا ، و اذا اتصلوا لا فرق بینهم و بین حبیبهم...

خداوند متعال را شرابی است مخصوص اولیائش که هر گاه از آن بنوشند ، مست گردند و وقتی مست گردند ، با نشاط شوند و هرگاه با نشاط شوند ، پاکیزه گردند و هنگام پاکیزگی ذوب شوند و به وقت گداختگی خالص گردند و چون خالص شوند ، طالب محبوب گردند و وقتی جوینده محبوب گردند ، می یابند و چون یافتند ، نائل شوند و پیوند خورند و هرگاه پیوند خورند ، فرقی بین ایشان و محبوبشان نیست.

مَن طَلَبَنی وَجَدَنی وَمَن وَجَدَنی عَرَفَنی وَمَن عَرَفَنی اَحَبَّنی وَمَن اَحَبَّنی عَشَقَنی وَمَن عَشَقَنی عَشَقْتُهُ وَمَن عَشَقْتُهُ قَتَلتُهُ وَمَن قَتَلته فَعَلَیَّ دِینِهِ وَمَن عَلَیَّ دَینِهِ فَانَّا دِینُهُ

هركه مرا بخواهد می جویدم و هر كه مرا یافت می شناسدم و هركه مرا شناخت دوستم می دارد و هر كه دوستم داشت عاشقم می شود و هركه عاشقم شود عاشقش می شوم و هر كه را من عاشقش شوم می كشم و هر كه را من بكشم خونبهایش بر من است و هر كه خونبهایش بر من باشد پس من خود خونبهای او هستم. در این روایات حق تعالی به مراتب وصول به توحید و یگانگی عاشق با معشوق اشاره دارد. در آخر این مقال همانطور که قبلا اشاره گردیده است؛ ظهور عشق در عالم به وسیله امام حسین علیه السلام است او معشوق علی الاطلاق و اصحاب بلکه همه عالم عاشق اوست. حسین همه اصحاب خود را شهید کرد و خودش دیه آنان شد و این سد غیر ممکن وصول به توحید را برداشت....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 14:57  توسط عرفاتی  | 

پاپ و جهنم!

چندی پیش پاپ در اظهارات خود جهنم را نفی کرد و گفت: ما با تفکر و دعا فهم جدیدی از برخی از عقاید به دست آوردیم؛ کلیسا دیگر به جهنم اعتقادی ندارد، زیرا اعتقاد به این مساله، عشق الهی را زیر سوال خواهد برد، همچنین خداوند قاضی نیست؛ بلکه دوستدار بشریت است.

وی در ادامه تصریح کرد: خداوند قصد محکومیت کسی را ندارد، علاوه بر داستان آدم و حواء تنها یک اسطوره است و جهنم تنها کنایه ای از روح تنها است.  وقت آن رسیده است که تعصب را کنار بگذاریم و اعلام کنیم که حقیقت دین قابلیت تغییر و پیشرفت را دارد، به طوری که حتی بی دینان و کافران نیز با دیدن محبت الهی؛وجود الله را به رسمیت بشناسند و بعد از آن روح خود را خالص گرداند.

اگرچه سخنان پاپ در نگاه اول کودکانه به نظر می رسد اما از یک نکته مهم حکایت دارد و آن این است که، خداوند به دنبال عذاب دادن بنده و محاکمه به معنای مصطلح آن ندارد. و این قضیه با رحمت الهی منافات دارد. این نکته ای است مهم که ما در تحقیقی پیرامون عذاب، دوزخ و بهشت نوشته ایم. به هر حال به نظر می رسد که عقلانیت بشر رو به تکامل است و حقیقت کم کم آشکار خواهد شد. نکته دیگر در این سخنان بحث قابلیت تغییر در دین است. همانطور که قبلاً اشاره کرده ایم حقیقت دین کامل است و غیر قابل تغییر است. آنچه که تغییر می یابد فهم بشر از دین است که روز به روز پیشرفت می کند.

نکته قابل توجه در این اظهارات این است که همانطور که عرفای اسلامی قائل به عدم خلود در عذاب هستند و مآل همه موجودات را ختم به سعادت می دانند؛ به نظر می رسد که پاپ هم کم کم به رحمت خدا بیشتر توجه کرده و اندکی به حقیقت نزدیک شده است. دیر نیست که همه جهانیان به حقیقت کلام بزرگان اهل معرفت پی ببرند و منکران و مقدس نماهای خشک در همه ادیان رو به اضمحلال نهند. در آن زمان همه بدون جنگ و خونریزی به توحید روی آورند. اذا جاء نصرالله و الفتح و رایت الناس یدخلون فی دین الله افواجاً. این است معنای ظهور......


برچسب‌ها: جهنم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۲ساعت 15:12  توسط عرفاتی  | 

اسم اعظم

در عرفان و در اغلب روايات اسم اعظم را همان اسم الله مي‌دانند، كه جامع جميع اسماء و صفات الهي است و نيز بعنوان اسم ذات نيز از او ياد مي‌شود. عبدالرزاق كاشاني در وصف اسم اعظم آن را اسم جامع براي جميع اسماء مي داند و او الله است زيرا او اسم ذاتي است كه موصوف به تمامي صفات يا مسمي به جميع اسماء است و لهذا اطلاق مي‌كند حضرت الهيه را بر حضرت ذات از حيث جميع اسماء و نزد ما آن اسم ذات الهيه من حيث هي هي با جمعيت اسماء مثل قول حق تعالي و لله الاسماء الحسني يا با بعضي از اسماء مثل و كان الله غفوراً رحيماً يا با يك اسم مثل قل هو الله احد.[1] ابن عربي براي اسم الله دو معنا قائل است يكي اسم ذات و ديگري اسمي كه جامع صفات الهي است كه از حيث اسم ذات كسي به آن نمي‌تواند متخلق شود اما از حيث جامعيت صفات مي‌تواند به آن تخلق داشته باشد.[2]

جامعيت اسم اعظم به معناي جمع رياضي نيست. يعني اسم اعظم با مجموع بقيه اسماء مساوي باشد. بلكه حقيقت اسم اعظم بالاتر از مجموع اسماء است و شايد معناي آيه شريفه ليله القدر خير من الف شهر همين باشد. احتمالاً منظور از الف شهر، هزار اسم كلي حق تعالي و ليله القدر كه ظهور اسم اعظم است، بهتر و بالاتر از مجموع اسماء است. از اين‌رو انسان كامل افضل از تمام هستي و موجودات آن است چون او مظهر اسم اعظم است. مي‌توان چنين برداشتي را از كلام ابن عربي نمود زيرا به گفته وي تخلق و تحقق به مجموعه اسماء ممكن است ولي به اسم اعظم از حيث دلالت بر ذات، امكان‌پذير نيست.

ابن عربی معتقد است که انسان کامل ، کاملتر از مجموع عالم است .[3] و اگر اسم اعظم فقط به معنای جمع اسماء دیگر بود ، انسان کامل ، افضل از عالم نبود بلکه مساوی عالم بود. شیخ ، الله را اسم ذات نمی داند بلکه آنرا اسم برای مرتبه می داند . احتمالا منظورش از مرتبه ، مرتبه الوهیت می باشد. و مقام الوهیت عبارت از توجه به ماسوی و تجلی او در اسماء و صفات به سبب ظهور تعینات و کثرات و مقام آفرینش و موثر بودن او نسبت به مخلوق است .[4]

امام خمینی در کتاب شرح دعای سحر تحقیق جامعی پیرامون اسم اعظم به حسب الوهیت ، حقیقت عینیه و مقام لفظ دارد ايشان اسم اعظم را اسمي معرفي مي كند كه هر گاه به آن نام خدا خوانده شود اگر بر درهاي بسته آسمان خوانده شود درهاي رحمت باز مي‌شود و اگر بر تنگناهاي درهاي زمين به آن نام خوانده شود درهاي فرج گشوده گردد و اين نام اعظم را بحسب مقام الوهيت يك حقيقتي است و بحسب مقام مألوهيت حقيقتي ديگر و بحسب مقام لفظ و عبارت حقيقتي ديگر اما اسم اعظمي كه بحسب حقيقت غيب است و جز خدا هيچكس بدون استثناء از آن آگاهي ندارد و اما اسم اعظم بحسب مقام الوهيت و واحديت آن اسمي است كه جامع همه اسماء الهي است جامعيتي كه مبدأ اشياء و اصل آنها باشد و به منزله هسته‌اي باشد براي درختها كه تنه و شاخه‌ها و برگها همه از هسته است يا همچون شامل بودن جمله اجزائش را مانند لشگر كه شامل فوجها و افرادش است و اين اسم به اعتبار اول و بلكه به اعتبار دوم نيز بر همه اسماء حكومت دارد و همه اسماء مظهر اويند و بحسب ذات بر همه مراتب الهيت مقدم است و اين اسم به تمام حقيقت خود تجلي نمي‌كند مگر براي خودش و براي آن كس از بندگان خدا كه جلب رضايت حق را كرده باشد و آن بنده مظهر تام او گرديده باشد يعني صورت حقيقت انسانيت كه صورت همه عوالم است و اين حقيقت انسانيت است كه در تحت تربيت اين اسم قرار مي‌گيرد و در تمام نوع انسان كسي كه اين اسم آن چنانكه هست براي او تجلي كرده باشد كسي نيست به جز حقيقت محمديه صلي الله عليه و آله و اولياء خدا كه با آن حضرت در روحانيت متحدند و اين است همان غيبي كه مرتضاي از بندگان خدا در اطلاع به آن غيب مستثني هستند. [5]

      آنچه که در برخی روایات آمده که اگر کسی اسم اعظم را بداند، هر کاری که بخواهد می تواند انجام دهد؛ قطعاً به معنای دانستن لفظ آن نیست. بلکه به معنای تحقق و دریافت حقیقت آن اسم است. چنانچه در برخی روایات ذکر شده که مثلا امام صادق علیه السلام فرمود:«به حضرت عیسی علیه السلام دو حرف از حروف اسم اعظم داده شد که به وسیله آن معجزات خود را ظاهر می‌کرد، به حضرت موسی علیه السلام چهار حرف، به حضرت ابراهیم علیه السلام هشت حرف، به حضرت نوح علیه السلام پانزده حرف و به حضرت آدم علیه السلام بیست و پنج حرف داده شد؛ اما خداوند تمام حرف‌ها را به حضرت محمد صلی الله علیه و آله وسلم و اهل بیت عطا فرموده است. اسم اعظم هفتاد و سه حرف است که به رسول الله هفتاد و دو حرف آن داده شده و یک حرف از آن بر همگان پوشیده است.» 
به نظر حقیر آن یک حرف را هم  انسان کامل می داند! وگرنه از کجا می دانست که یک حرف دیگری هم هست. اما چون در آن مقام لا مقام انسان کامل هیچ تعینی ندارد و توحید تام تحقق یافته است، می فرماید که ما نمی دانیم. زیرا در آن حال "نحن" راه ندارد.....

[1]- كاشاني ، عبد الرزاق، اصطلاحات الصوفية، ص 29.

[2]- ابن عربي، محمد ابن علی، كشف المعني عن سر اسماء الله الحسني، ص 21.

                                                                                                                                                                                        ج 2، ص616 - ابن عربی، محمد ابن علی ،  فتوحات مکیه، باب  281[3]

- ابن عربی، محمد ابن علی ، كتاب المسائل، ص 38[4]

1-  اشاره است به آيه شريفه 26و 27 سوره جن و لايظهر علي غيبه احدالا من ارتضي من رسول.


برچسب‌ها: اسم
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن ۱۳۹۲ساعت 13:38  توسط عرفاتی  | 

کشف تام نبوی

   در بخشی از یک تحقیق آورده ایم:

در عرفان اسلامی بالاترین کشف در مرتبه فنای مطلق و صحو بعد المحو است که سالک ظهور هویت الهی را در عالم وجود مشاهده می کند به نحوی که نه خلق حجاب رویت حق است و نه حق حجاب رویت خلق است. چنین شخصی نبی مرسل و یا ولی کامل مکمل است. و اگر مظهر اسم اعظم الله باشد معصوم مطلق و نبی مطلق و ولی مطلق است.

این حقیقت از منظر عرفان شیعی منحصرا در حضرات چهارده معصوم متجلی شده است. و بقیه انبیاء و اولیاء، عصمت و ولایتشان نسبی است و در واقع دعوت آنها دعوت به اسلام و نبی ختمی و ائمه هدی علیهم السلام است. چون کشف در عرفان اسلامی به معنای پرده افتادن از جمال جمیل محبوب ازلی و ابدی است، پس شناخت حق تعالی بالاترین مقصد و مقصود ایشان است و هرگز عارفی به دنبال شناخت عالم فی حد ذاته نیست مگر از آن روی که مظهر و مجلای حق تعالی است. البته همان طور که اشاره گردید شناخت حقیقی عالم نیز بدون شناخت حق و اسماء او ممکن نیست. در نتیجه شناخت های جزیی در عالم طبیعت و مثال و حتی در عالم عقل و روح، مد نظر عارف الهی نیست. حتی در مقام فناء، اسماء و صفات الهی نیز حجاب سالک خواهند بود. چنانچه سر حلقه عارفان بالله امیر المومنین علی علیه السلام در مناجات شعبانیه فرماید: الهی هب لی کمال الانقطاع الیک و انر ابصار قلوبنا بضیاء نظرها الیک حتی تخرق ابصار قلوبنا حجب النور فتصل الی معدن العظمه و تصیر ارواحنا معلقه بعز قدسک. (خدایا کمال انقطاع به سوی خودت را به من ببخش و دیدگان قلبهای ما را به نور به سوی تو روشن فرما تا اینکه چشمان قلبها حجابهای نورانی را پاره کند پس به معدن عظمت وصل گردد و ارواح ما را به عز قدس خودت آویزان بفرما.) [1]    

این حجاب های نورانی بنا به تعبیر امام خمینی همان حجاب اسماء و صفات است که سالک در آن مرتبه از آنها نیز به احدیت که  همان معدن عظمت در دعاست، پناه می برد.[2] پس فنای در حضرت احدیت، بالاترین کشف است که در  آن البته دیگر هیچ اثری از سالک و سیر و سلوک باقی نمی ماند و دوئیت به کلی مرتفع می شود. و چون از این مرتبه افاقه حاصل نمود، حق را در عالم به تجلیاتش مشاهده می کند و در هیچ عالمی از عوالم سیر نمی کند مگر اینکه تجلیات الهی را در اشیاء مشاهده می کند. در این حال دیگر اشیاء برای او حجاب از حق تعالی نخواهند بود بلکه همگی آینه های  جمال و جلال الهی خواهند بود و او حق و صفات او را در آنها مشاهده می کند. در این مکاشفات و مشاهدات اگر سالک انسان کامل باشد، حق را در جمیع تجلیات و شوونش مشاهده می کند. لذا مولی الموالی امیر المومنین علیه السلام فرماید: ما رایت شیئا الا و رایت الله قبله و بعده و معه او فیه[3] انسان کامل در جمیع اشیاء چه قبل از خلقت، یعنی در عالم علم الهی و اعیان ثابته و چه بعد از ظهور در عالم خلق و چه با آن شئی و چه در خود آن و حتی پس از رجوعش به عالم غیب نیز اسم اعظم الهی را مشاهده می کند و هیچ شانی از شوون او را از شان دیگر باز نمی دارد. در عین کثرت، وحدت صرف را مشاهده می کند. امام خمینی (ره) در کتاب شریف اربعین حدیث ، ضمن اشاره به مقام فناء، منتهاى قرب نوافل را فناى كلى و اضمحلال مطلق و تلاشى تامّ در حق می داند. و پس از اين فناى تام و محو كلى و محق مطلق و صعق تمام، گاه شود كه عنايت ازليه شامل حالش شود و او را به خود آورد و ارجاع به مملكت خودش فرمايد، و حالت «صحو» از براى او دست دهد، و حالت انس و طمأنينه پيدا كند و كشف سبحات جمال و جلال بر او گردد، و در اين حالت صحو، در مرآت ذات صفات، و در آنها اعيان ثابتات را و لوازم آنها را، كشف نمايد. و حال اهل سلوك در اين مقام نيز مثل مقام اوّل است در اينكه عين ثابتش تابع هر اسمى است، در همان اسم فانى شود و به همان اسم باقى ماند، و در حال صحو نيز كشف همان اسم بر او گردد، و كشف عين ثابت تابع همان اسم بر او گردد.

پس انسان كامل در تحت اسم جامع اعظم كشف مطلق اعيان ثابته و لوازم آن ازلا و ابدا بر او گردد، و كشف حالات و استعداد موجودات و كيفيت سلوك و نقشه وصول آنها بر او گردد، و خلعت خاتميت و نبوت ختمى، كه نتيجه كشف مطلق است، بر قامت زيباى مستقيمش راست آيد. و ديگر پيغمبران هر يك به مناسبت‏ اسمى كه از آن مظهريت دارند و به مقدار حيطه و سعه دايره آن، كشف اعيان تابعه آن اسم كنند، و باب كمال و نقص و اشرفيت و غير آن و سعه و ضيق دايره دعوت از آنجا شروع شود و به تبعيت اسماء الهيه رجوع كند.

بالجمله، پس از اين حالت كه صحو بعد المحو دست داد، وجود او وجود حقّانى گردد و حق تعالى در مرآت جمال او موجودات ديگر را مشاهده فرمايد، بلكه هم افق با مشيت گردد. و اگر انسان كامل باشد با مشيت مطلقه هم افق گردد و روحانيت او عين مقام ظهور فعلى حق گردد، و در اين حال حق تعالى به او مى‏ بيند و مى ‏شنود و بطش مى ‏كند، و خود او اراده نافذه حق و مشيت كامله و علم فعلى حق است: فالحقّ يسمع به و يبصر به ... الحديث. علىّ عين اللّه و سمع [اذن] اللّه و جنب اللّه إلى غير ذلك.[4]

پس پر واضح است که چنین شخصی در دریافت مکاشفات و همچنین در تعبیر و تاویل آن به هیچ وجه دچار خطا و اشتباه نخواهد شد. اگر چه ممکن است که برخی دیگر از سالکان طریق حق، در تعبیر خطاء داشته باشند. البته این خطاء در غیر وحی بوده است زیرا اساسا وحی خطا بردار نیست. و هیچ نبیی وحی را با سایر تجلیات و مکاشفات خلط نمی نماید. چون وحی تشریعی از سنخ سایر تجلیات نیست اگر چه خود، نوعی تجلی خاص می باشد.

 انسان کامل که ظهور تام و شخصی آن فقط در حضرات چهارده معصوم علیهم السلام تجلی یافته است؛ در تمام مراتب سیر و سلوک و اسفار اربعه معصوم در دریافت و تاویل و تعبیر تجلیات و مکاشفات است. زیرا او مظهر اسم اعظم الهی است و در کشف خود این اسم جامع الهی را دریافت می نماید. چنین شخصی لامحاله به تمام تجلیات حق آگاه است و چیزی از حقایق در عالم علم الهی و یا عالم عین و کون از حیطه او خارج نیست. پس کشف او کشف تام و علمش نیز به همه حقایق واقف است. لذا اوست که خازن علم الله و تراجم وحی اوست چنانچه در زیارت ایشان می خوانیم: السلام علیکم یا خزان علم الله السلام علیکم یا تراجمه وحی الله[5] پس هیچ کشفی از مکاشفات انبیاء و اولیای الهی چه قبل از وی و چه بعد از او، بالاتر و کامل تر از انسان کامل نیست. بلکه همه مکاشفات به مدد او و عنایت آن حقیقت صورت می گیرد. زیرا تجلیات الهی بر احدی از موجودات وارد نمی شود مگر اینکه از مجرای انسان کامل باشد. پس هیچ کشفی خارج از دریافت او نمی باشد ازلا و ابدا.  

با این وصف، بین نبی ختمی و آل او علیهم السلام با سایر انبیاء الهی تفاوتی بسیار است. و روایات و ادعیه ماثوره به گوشه هایی از مقامات انسان کامل اشاره دارد. نظر به اینکه مقام همه ائمه با مقام رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم متحد است؛ روایاتی که در مورد مقامات هر یک از ایشان وارد شده است قابل تسری به همگی است.



-  قمی، شیخ عباس ، مفاتیح الجنان، مناجات شعبانیه[1]

- ر.ک. خمینی، روح اله، شرح دعای سحر، ص 104 و آداب الصلوه، ص 293[2]

2- نویسنده در کتب مشهور روایی شیعی سند حدیث را نیافت اما در کتب عرفاء بسیار به آن استناد گردیده است و برخی آن را به امام صادق علیه السلام نیز نسبت می دهند. اما بزرگانی مثل امام خمینی در بسیاری مواضع از جمله آداب الصلوه ص 47، سر الصلوه ص 66، شرح دعای سحر ص 146 به آن اشاره نموده اند.

- خمینی، روح اله، شرح اربعین حدیث، ص 592[4]

- قمی، شیخ عباس ، مفاتیح الجنان، زیارت روز سه شنبه[5]


برچسب‌ها: وحی
+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۲ساعت 14:18  توسط عرفاتی  | 

قرآن به زبان عربی

آیات و روایات فراوانی به تنزیل قرآن به زبان عربی اشاره دارد. بی تردید فهم قرآن برای عموم مردم تنها در قالب یک زبان بشری ممکن است. لذا حق تعالی قرآن را به یکی از این زبان ها که عربی است نازل نمود. البته همان گونه که گذشت، علاوه بر قالب زبانی از جهت دیگری قرآن به لسان مردم نازل شده؛ و آن زبان فهم و منطق بشری است. یعنی به زبانی سخن می گوید که مردم اعم از عوام و خواص آن را درک می کنند. و این سرّ هم زبانی انبیاء با مردم و قوم خویش بوده است. پس نبی با هر موجودی با زبان فهم آن موجود سخن می گوید.

زبان، برای فهم حقایق دارای دو جنبه است یکی جنبه روشنگری و تبیین ما فی الضمیر گوینده می باشد. که در آن گوینده عقاید، احساسات و تفکرات خود را به دیگران منتقل می کند. جنبه دیگر به عکس اول نوعی حجاب و مانع برای فهم حقیقت است. مثلاً ابراز علاقه مادر به فرزند خود را اگرچه می توان با الفاظ و کلمات بیان کرد؛ اما این الفاظ برای کسی که خودش مادر نیست، نمی تواند آن احساس را حقیقتاً القاء کند. پس زبان هم روشنگر است و هم مانع درک حقیقت می شود. مولوی در این باره گوید:

گرچه تفسیر زبان روشنگر است          لیک عشق بی زبان روشن تر است.[1]

در کلام معصوم علیه السلام می خوانیم که: افبلسانی هذا الکال اشکرک[2] آیا با این زبان الکن شکر تو گویم. در دعای روز دوشنبه می خوانیم: کلت الالسن عن غایت صفته[3] زبان ها از بیان غایت صفت تو نارسا هستند.

علی رغم این ضعف زبان در انتقال حقایق، کما کان بهترین راه انتقال مفاهیم به نوع بشر، همین زبان می باشد. لذا حق تعالی قرآن که کتاب جامع الهی، و حاوی همه حقایق برای هدایت بشر است را به زبان انسانی نازل نمود. تا بلکه این بشرِ محجوب به تمامی حجاب های خلقی، راهی به درک حقایق قرآن پیدا کند.

در این میان حق تعالی از میان زبان های بشری، زبان عربی را برای این ارتباط، انتخاب نمود. علی القاعده کتاب جامع الهی وقتی که تنزل پیدا می کند؛ لاجرم به بهترین و روشن ترین زبان ظاهر می شود. چنانچه زبانی غیر از عربی این جامعیت را دارا بود؛ بی شک به آن زبان نازل می گردید. زیرا قرآن فقط مخصوص قوم عرب زبان نیست، بلکه کافّه للنّاس است. و چون این کتاب، جهانی و ابدی است قهراً به بهترین و دقیق ترین زبان ها نازل می شود. از این رو ما به برتری زبان عربی بر دیگر زبان ها پی می بریم. حتی در برخی روایات اشاره شده که وحی به تمام انبیاء به زبان عربی بوده است و یا اینکه زبان بهشتیان نیز عربی است. همچنین زبان عربی زبانی است که انسان کامل و نبی ختمی (ص) و آل وی علیهم السلام به آن تکلم می نمودند. پس این زبان باید دارای اهمیت ویژه ای باشد تا ایشان به آن سخن بگویند. اگرچه معصومین (ع) به تمام زبان ها تسلط داشته اند. حتی زبان موجودات مجرد و ملائکه و جن و حیوان را می دانسته اند. اما از بین زبان های بشری زبان عربی را برگزیدند. البته واضح است که برگزیدن زبان عربی از میان زبان ها به معنای برگزیده بودن قوم و یا فرهنگ مردم عرب زبان نیست.



- مثنوی معنوی، دفتر اول، ص 10[1]

- سید بن طاووس، اقبال الاعمال، دارالکتب الاسلامیه، تهران، 1367، ص 73[2]

- قمی، شیخ عباس، مفاتیح الجنان، دعای روز دوشنبه[3]


برچسب‌ها: وحی
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 11:12  توسط عرفاتی  | 

معنای عرفانی تنزیل قرآن

کتاب آسمانی چون از سماء احدیت و واحدیت به عالم طبیعت و حجاب الفاظ بشری نازل شده است؛ به عدد حجابهای بشر عادی محجوب شده است این معنای تنزیل و نزول کتاب الهی است. کما اینکه رسول نیز پس از فنای در حضرت احدیت و قرب مطلق به جهت هدایت خلق به عالم طبیعت و دنیا نزول می کند. قرآن کتاب اسم اعظم است و همان طور که اسم اعظم جامع جمیع اسماء الهی است؛ قرآن نیز جامع کتب آسمانی و جامع کلام حق تعالی می باشد. از این رو کتب آسمانی به قرآن، و دین خدا به اسلام، و نبوت، به انسان کامل و نبی ختمی (ص) ختم شد.

عارف کامل امام خمینی (ره)[1] در تبیین حقیقت کلام الهی و کیفیت تنزیل،  حقيقت قرآن را قبل از تنزّل به منازل خلقيّه و تطوّر به اطوار فعليّه از شئون ذاتيّه و حقايق علميّه در حضرت واحديّت می داند و آن حقيقت «كلام نفسى» است كه مقارعه ذاتيّه در حضرات اسمائيّه است (چون صوت در عالم دنیا از قرع و ارتعاشات هوا حاصل می شود امام، کلام حق که تجلی ذات به اسماء است را به آن تشبیه نمود). قرآن قبل از تنزیل به عالم دنیا و قالب لفظ بشری در عوالم ونشآت غیبی مراتب و تنزلاتی دارد. در واقع از منظر عرفان، حقیقت قرآن تجلی ذاتیه حق تعالی در حضرت اسماء و صفات است. اولین ظهور این حقیقت در عالم اسماء، اسم اعظم الهی است. سپس به سایر اسماء در حضرت واحدیت ظاهر می شود. پس از آن در عالم کون از عالم عقل به عالم مثال و در نهایت به عالم طبیعت در قالب لفظ عربی نازل گردیده است.

لذا از دیدگاه عرفان[2] درک حقيقت قرآن، براى احدى حاصل نشود نه به علوم رسميّه و نه به معارف قلبيّه و نه به مكاشفه غيبيّه مگر به مكاشفه تامّه الهيّه براى ذات مبارك نبىّ ختمى صلّى اللَّه عليه و آله در محفل انس «قاب قوسين» بلكه در خلوتگاه سرّ مقام «او ادنى». و دست آمال عائله بشريّه از آن كوتاه است مگر خلّص از اولياء اللَّه كه به حسب انوار معنويّه و حقايق الهيّه با روحانيّت آن ذات مقدس مشترك و به واسطه تبعيّت تامّه فانى در آن حضرت شدند، كه علوم مكاشفه را بالوراثه از آن حضرت تلقّى كنند و حقيقت قرآن به همان نورانيّت و كمال كه در قلب مبارك آن حضرت تجلّى كند به قلوب آنها منعكس شود بدون تنزّل به منازل و تطوّر به اطوار؛ و آن قرآن بى‏ تحريف و تغيير است و از كتاب وحى الهى. كسى كه تحمل اين قرآن را مى‏تواند كند وجود شريف ولى اللَّه مطلق، حضرت على بن ابى طالب، عليه السلام است‏؛ و سايرين نتوانند اخذ اين حقيقت كنند مگر با تنزّل از مقام غيب به موطن شهادت و تطوّر به اطوار ملكيّه و تكسّى به كسوه الفاظ و حروف دنياويّه. و اين يكى از معانى تحريف است كه در جميع كتاب الهى و قرآن شريف واقع شده و تمام آيات شريفه با تحريف بلكه تحريفات بسيار، به حسب منازل و مراحلى كه از حضرت اسماء تا اخيره عوالم شهادت و ملك طى نموده، در دسترس بشر گذاشته شده. و عدد مراتب تحريف مطابق با عدد مراتب بطون قرآن است ؛ الّا آن كه تحريفْ تنزّل از غيب مطلق به شهادت مطلقه است به حسب مراتب عوالم، و بطونْ رجوع از شهادت مطلقه به غيب مطلق است‏.

همان گونه که می دانیم، آشکار است تحریف در اینجا به معنای مصطلح و عامیانه نیست بلکه به معنای تنزل به عالم لفظ و زبان و اصطلاحات بشر محجوب است. و گرنه بی شک کتاب خداوند در تمام مراحل تنزیل و در تمام اعصار و قرون از تحریف جن وانس مصون است. انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون[3]  زیرا حق تعالی سمع و بصر و لسان رسول الله (ص) است و بی شک گوش و زبان الهی مصون از هر خطا و تحریفی است. و خود خداوند، قرآن را از هرگونه تحریف  مصون داشته است. و اما آنچه که مرحوم امام فرموده و احیانا در برخی روایات آمده؛ به معنای احتجاب و تغییر آن حقیقت ناب و غیر قابل درک برای بشر، به ظاهر الفاظ و زبان بشری است. نه به معنای تغییر الفاظ توسط انسان و یا موجودات غیبی است. و آنچه که توسط متکلمین به عنوان نفی تحریف مطرح است مورد تایید اهل معرفت نیز می باشد.

تنزیل در واقع به معنای نزول از مرتبه ما لایدرک به مرتبه ادراک بشر عادی بدون آنکه نبی چیزی از جانب خود به آن بیافزاید و یا آنکه فرهنگ و آداب مردم زمانه بر آن تاثیر گذارد. اما قرآن در این تنزل از مقام غیب الغیوب به عالم طبع، و به نوعی ساده سازی برای خلق؛ محجوب می گردد و بنده مومن برای دریافت حقایق آن باید سلوک علمی عملی داشته باشد و با کشف حجابهای خلقی به تاویل آن برسد. انه لقران کریم فی کتاب مکنون لا یمسه الا المطهرون.[4]پس ظاهر قرآن الفاظ و کتاب مخطوط، که در دسترس مومن و کافر؛ و باطنش کتاب مکنونی است که جز مطهرون و خواص به آن دسترسی ندارند و این نزول به خاطر بهره مند شدن ما محجوبان و عامه ناس از این کتاب الهی است. در نتیجه ظاهر قرآن برای عوام است؛ خواص و اولیاء هم به قدر طاقت و مرتبه خود از این خوان گسترده الهی بهره می گیرند. و این از عظمت این کتاب است که هم اهل ظاهر و هم اهل باطن و اولیاء از آن استفاده می کنند.

امام خمینی در باب تنزیل قرآن تاکید می کنند که كتاب تكوينى الهى و قرآن ناطق ربانى نيز از جهان غيب و گنجينه مكنون الهى با هفتاد هزار حجاب نازل شده است تا اين كتاب تدوينى الهى را حامل گشته و نفوس برگشته زندانى در زندان طبيعت را از زندان طبع و جهنم طبيعت آزاد كند و غريبان اين شهرهاى وحشتناك را به وطن هايشان راهنمايى كند و اگر نه چنين بود يك تجلى اين كتاب مقدس و مكتوب سبحانى اقدس با يك اشاره از اشاره‏هايش و با گوشه چشمى كه نشان مى‏داد كافى بود كه اگر بر آسمان‏ها و زمين‏ها بود اركانشان را بسوزاند، و اگر بر ملائكه مقربين بود انّيّاتشان مندكّ و نابود شود. چه زيبا گفته شده است:

         احمد ار بگشايد آن پرّ جليل             تا ابد مدهوش ماند جبرئيل‏

 پس اين كتاب تكوينى الهى و همه اولياء اللّه، كتابهايى هستند آسمانى و از نزد خداى حكيم عليم نازل شده‏اند و حاملان قرآن تدوينى هستند، و كسى را ياراى آن نباشد كه ظاهر و باطن اين كتاب الهى را حمل كند مگر همين اولياء مرضيين، چنانكه از طريق آن بزرگواران رسيده است. در كافى از امام باقر عليه السّلام روايت شده است كه فرمود: «كسى را نرسد كه ادعا كند همه قرآن ظاهرش و باطنش نزد اوست بجز اوصيا را.»[5]

و نيز در كافى از جابر نقل شده كه گفت: شنيدم امام باقر عليه السّلام مى‏فرمود: «هيچ كس از مردم ادعا نكند كه همه قرآن را آنچنان كه نازل شده جمع كرده است مگر دروغگو، و قرآن را كسى آن چنان كه خداى تعالى نازل كرده جمع و محافظت نكرده مگر على بن أبي طالب و امامان پس از او عليهم السلام.»[6]

و نيز در كافى از امام صادق عليه السّلام روايت شده كه فرمود: «به خدا سوگند كه دانش همه قرآن فقط در نزد ماست.»[7]

نکته دیگر اینکه نبی به واسطه قدرت ولایت و نبوت خود موجب تنزل ملک می شود. و پس از وصول به حق و دریافت حقیقت قرآن آن را نازل می کند و در این بین ملک هم با قدرت خود نبی نازل می شود. در نتیجه ملایکه و جبرئیل همگی تابع نبی و خدمتگزاران و اعوان او هستند. و این تصور عامه که نبی از وحی بی خبر است و جبرئیل وی را از کلام الهی باخبر می کند؛ در منظر عرفان و روایات و ادعیه مورد قبول نیست.    

امام خمینی در این باره گوید: "ماه مبارك رمضان كه ماه مبارك است ممكن است براى اين باشد كه ماهى است كه ولى اعظم؛ يعنى رسول خدا واصل شده است و بعد از وصول، ملائكه را و قرآن را نازل كرده است. به قدرت او ملائكه نازل مى‏شوند؛ به قدرت ولى اعظم است كه قرآن نازل مى‏شود و ملائك نازل مى‏شوند. ولىّ اعظم، به حقيقت قرآن مى‏رسد در ماه مبارك و شب قدر، و پس از رسيدن، متنزل مى‏كند به وسيله ملائكه- كه همه تابع او هستند- قرآن شريف را، تا به حدى كه براى مردم بگويد. قرآن در حد ما نيست، در حد بشر نيست.

قرآن سرّى است بين حق و ولىّ اللَّه اعظم كه رسول خداست، به تبع او نازل مى‏شود تا مى‏رسد به جايى كه به صورت حروف و كتاب در مى‏آيد كه ما هم از آن استفاده ناقص مى‏كنيم."[8]

در عرفان اسلامی همه حقایق از انسان کامل نشأت می گیرد. اوست که واسطه خلقت و مبدأ و منتها و مقصد خلقت است. موجودی از او برتر نیست و خداوند همه موجودات را برای او آفریده است. او به اذن حق بر همه عالم حکومت ازلی و ابدی دارد. همه اسماء حق را مظهر و مُظهر است. وی معلم انبیاء و اولیاء و ملائکه است. پس ملک به اذن او نازل می شود و متابعت از او دارد؛ نه آنکه ملک به او حکم کند و انسان کامل از وی متابعت نماید. اما چنین انسانی بی شک تحت تأثیر هیچ موجودی از موجودات عالم وجود قرار نمی گیرد. در نتیجه تأثیر­پذیری نبی از مردم زمان و فرهنگ عصر خود؛ سخن کودکانه ای است که در بازار اهل معرفت، خریدار ندارد.


[1] -  آداب الصلوه ، ص 180

[2] - همان، ص 181

 - حجر، 9[3]

[4] - واقعه، 77- 79

[5] - کافی، ج 1، ص 228

[6] - همان

[7] - شرح دعای سحر، ص 93  و 94

[8] - صحیفه امام، ج 19، ص 285


برچسب‌ها: وحی
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 10:30  توسط عرفاتی  | 

زبان در وحی

چند سالی است که برخی از افراد با تکیه بر علم کلام جدید، به بررسی کیفیت نزول وحی و ارتباط آن با زبان بشری پرداخته اند. نظر به اینکه علم کلام سنتی در بسیاری از موارد منجمله بحث نبوت و وحی بسیار ضعیف است، این بحث به یکی از چالشهای جدید بین تحصیلکردگان غرب و علمای سنتی تبدیل شده است. بنده در یک تحقیق پیرامون وحی که نتایج آن نیز قبلاً در این وبلاگ آمده؛ به تفصیل پیرامون این موضوع مهم بحث نموده ام. در اینجا به اختصار می گویم که وحی به معنای وحی قرآنی بالاترین مرتبه وحی در مقام نزول است. اگرچه تمام کلام پیامبر وحی است، اما وحی در مقام تشریع و به خصوص وحی قرآنی با بقیه وحی ها متفاوت است. در علم کلام می گویند که در حدیث قدسی، وحی الهی به پیامبر به گونه ای است که مفهوم از جانب خداست ولی الفاظ از ناحیه رسول است. ولی در وحی قرآنی هم معنا و هم الفاظ از جانب خداست.

اما برخی دگراندیشان با توجه به برخی مبانی هرمنوتیکی و تحت تاثیر کلام غرب، معتقدند که در وحی؛ معنا از خدا ولی الفاظ از رسول خداست. البته گاهی به غلط به کلام برخی عرفاء استناد غیر موجه می کنند. منجمله اشعار مولانا. بنده در تحقیق مذکور با اشاره به این موارد آنچه که از کلام عرفای بزرگ در این زمینه آمده ذکر کردم. بی شک وحی القای الهی است که بی کم و کاست توسط نبی ارائه می شود. اما وحی چون از مرتبه ذات احدی نشات گرفته و تا رسیدن به مرتبه زبان بشری(عربی)، تحولات و تطوراتی در عوالم دارد؛ لذا بدون توجه به مراتب عوالم وجود و مباحث پیچیده عالم خیال، نمی توان این بحث را بررسی نمود. لذا هر دو گروه از متکلمین اعم از سنتی و جدید به اشکالات مهمی برخورد می کنند.

قرآن از ناحیه ذات اقدس الهی به حضرت واحدیت و اسماء الهی نازل و سپس از واحدیت به عالم عقل و بعد به عالم خیال و سپس در این جهان به صورت الفاظ به زبان عربی نازل شده است. انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون. خدا در مقام واحدیت قرآن را که ذکر است به همراه انسان کامل نازل نمود و خودش آن را حفظ می کند. خواه در عوالم غیبی و خواه در عالم دنیا. چون قرآن کریم وحی خالص الهی است، در هر مرحله از تنزل بدون خدشه و نقصان به مرحله دیگر وارد می شود. پس قرآن در عالم عقل به صورتی و در عالم خیال و برزخ به صورت متناسب با آن عالم و در عالم دنیا به شکل لفظ. در این تنزل و ظهور، وحی از هرگونه اشتباه و خطا و نسیان؛ که از آن به شیطان تعبیر می شود، مبراست. پس الفاظی که از جانب رسول به مردم ابلاغ می شود، ظهور کلام خدا و وحی اوست. نکته مهم این است که هیچ تغییری بین القای قلبی، و کلامی که از زبان رسول خارج می شود نیست. در این میان جبرئیل نیز (که همان مرتبه عقلی رسول است)، وحی را به شکل لفظ وزبان بشری در خیال رسول ظاهر می سازد. در نتیجه قرآن وحی خالصی است که هم معنا و هم الفاظ آن از خداست. و رسول کسی است که قابلیت حمل این حقیقت را بی کم و کاست دارد. ضمن اینکه در این بین هیچ یک از عوامل خارجی و خلقی تاثیر ندارد. فرهنگ زمانه و آداب و رسوم و عواطف و احساسات بشر عادی در ابلاغ وحی از ناحیه رسول (ص) بی تاثیر است. چون ایشان به مقامی رسیده است(صحو بعد المحو)، که هیچ عامل بیرونی اعم از غیبی یا دنیوی بر ایشان تاثیر منفی ندارد. تفصیل این گفتار در تحقیق وحی از منظر عرفان اسلامی و چالشهای نوین آمده است.  


برچسب‌ها: وحی
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن ۱۳۹۲ساعت 11:29  توسط عرفاتی  | 

رزق

و رزقکم فی السماء و ما توعدون.(رزق شما در آسمان است و آنچه که وعده داده شده). مدتی در باره این آیه می اندیشیدم. شاید معنای آن این باشد که رزق شما در آسمان است نه در زمین. یعنی در آسمان به دنبال رزق خود بگردید نه در دنیا. به عبارت دیگر به دنبال رزق حقیقی معنوی باشید نه رزق ظاهری مادی و نه حتی رزق ظاهری عبادی! به نظر می رسد اعمال عبادی ظاهری نیز به نوعی مادی باشد و زمینی نه آسمانی به معنای واقعی. عده ای در دنیا به طمع مال و منال سعی بسیار می کنند. عده دیگر به دنبال جمع اعمال ظاهری از نماز و روزه مستحبی هستند تا به خیال خود در آخرت بخورند و بخوابند. اما نه رزق ظاهری به دست ماست و نه رزق باطنی. بلکه آنچه که تقدیر الهی باشد همان خواهد شد. در حدیث قدسی آمده است که ان روح القدس نفث فی روعی لن تموت نفساً حتی تستکمل رزقها. هیچ کس نخواهد مرد مگر اینکه رزقش کامل شود. و این رزق، اعم است از رزق مادی و معنوی. مرحوم دولابی (ره) می فرمود با تلاش رزق شما زیادتر نخواهد شد. منظور ایشان بیشتر رزق مادی و دنیوی بود. می فرمود اگر کار مردم دچار مشکل نمی شود، زیاد کار نکنید. بی شک کار زیاد خلاف توکل و امید به خداست. کسانی که بیش از یک شغل یا ساعت کار بالایی دارند به این روایت و امثالهم اعتقاد عملی ندارند. اگر یقین به تعیین رزق از قبل داشته باشیم این قدر برای مال دنیا خود را زحمت نمی اندازیم. حتی به قول ایشان، اگر کسی از راه دزدی مالی را بدست آورد، آن مال رزق او بوده است ولی خودش را به زحمت انداخته و مال خود را حرام کرده است!

در مورد عبادات مستحبی نیز نباید انسان بیش از حد به نفس فشار آورد زیرا انسان، مبتلا به مشکلات دیگری از قبیل عجب و تکبر و ریا و امثالهم خواهد شد. گاهی انسان تلاش می کند تا عبادتی را انجام دهد اما موفق به انجامش نمی شود؛ معلوم می شود که روزی او نبوده است. و گاهی ممکن است که به دنبال گناهی برود ولی موفق به انجام آن نشود، که آنهم مقدر بوده است. پس در نتیجه انسان در این عالم، روزیش مشخص است. پس بهتر است که با فراغ خاطر به عبادت و مستحبات بپردازد یعنی به دور از توجه به بهشت و جهنم و یا کثرت ظاهری عبادت. یا ببیند که خدا با او چکار می کند و در کمال آرامش کار انجام دهد. حتی مرحوم دولابی می فرمود که اگر در روز ماه رمضان حواست نبود و غذایی خوردی روزه ات باطل نمی شود چون در تقدیر تو چنین بوده که در این ساعت این غذا را بخوری. و این تقدیر قبل از حکم روزه بوده است. یعنی به عبارت دیگر غلبه تکوین بر تشریع در اینجا ظاهر می شود.حتی تشریع نیز بر این موضوع صحه می گذارد و روزه را صحیح اعلام می کند. در روزه معنوی و باطنی نیز اگر از روی غفلت عاشق، روزه خود را فراموش کند بر او حرجی نیست. در روایتی دیگر آمده است که اگر انسان از روزی خود فرار کند همانگونه که از مرگ فرار می کند، باز روزی به او خواهد رسید، همانطور که مرگ او را می گیرد.

حال که چنین است که قدرت روزی این قدر زیاد است؛ چرا ما باید برای روزی آنهم مال دنیا شهرت دنیا و مقام دنیا، اینقدر خود و دیگران را به زحمت بیندازیم و از خدا غافل شویم.


برچسب‌ها: رزق
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی ۱۳۹۲ساعت 15:10  توسط عرفاتی  | 

قتیل العبرات

در زیارت اربعین امام حسین علیه السلام وارد است که امام قتیل العبرات است. مدتها در این معنا می اندیشیدم  که کشته اشکها یعنی چه؟ در حالی که به حسب ظاهر امام با تیر و تیغ شهید شد. باز هم باید پاسخ را در عشق جستجو نمود. عشق، معمولاً از معشوق (یعنی کسی که در عشق قویتر و کاملتر است)، سر می زند و به عاشق سرایت می کند. اما عاشق چنین می پندارد که عشق او به معشوق شدیدتر است یا اینکه معشوق به او خیلی توجهی ندارد. اما چون به آخر رسید می فهمد که معشوق از او عاشق تر بوده است.

نقل است که لیلی زمان احتضار گفت که ای مجنون تو مرا کشتی. مجنون می پنداشت که فقط خودش عاشق لیلی است اما از درون لیلی بی خبر بود. و این بود که عشق، لیلی را هلاک کرد. امام حسین علیه السلام معشوق علی الاطلاق است یعنی منشاء و مبداء عشق در سراسر عالم هستی است. همه عاشقان حقیقی مآل عشقشان به حسین باز می گردد. همه ناله های عارفان و اولیای الهی از فراق اوست. این همه عزاداری ها و اشکها برای رسیدن به وصال اوست. همگی از فراقش می نالند. تمامی این عشقها به امام باز می گردد. حالا معلوم می شود که او کشته شمشیر نبود بلکه کشته اشکهای عاشقان بود! لذا امام سجاد بر روی قبر پدر نوشت که این قبر حسین ابن علی است کسی که کشته شد در حالی که تشنه بود. این عطش عشق توحید را رقم می زند و عاشق و معشوق را یکی می کند.


برچسب‌ها: عشق
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی ۱۳۹۲ساعت 8:9  توسط عرفاتی  | 

فطرت

فطرت همه آدما طبق روایات بر اساس توحیده. و هیچ کس با هیچ عملی، چه ظاهری و چه باطنی نمی­تونه اونو از بین ببره. یکی از فطریات میل به زیباییه، همه آدما زیبایی رو دوست دارن. چه بخوان چه نخوان، نمی تونن اونو از بین ببرن. منتها هر کس بر اساس فکر و نظرش زیبایی رو تعریف می­کنه. امکان نداره کسی بگه بَه بَه چه منظره­ی زشتی! نمیشه. همه میگن به به چه منظره زیبایی. همه مردم زیبایی رو دوست دارن هر چقدر هم بد باشن بازم زیبایی رو دوست دارن. فقط ممکنه در مصداق چیزِ زیبا با هم اختلاف داشته باشن. یعنی یکی به یه چیزی بگه زیبا، دیگری اونو زیبا نبینه. اما در دوست داشتن زیبایی، همه مردم از هر دین و قومی و در هر زمانی با هم اتفاق نظر دارن. زیبایی بالاترین و قوی ترین دلیل عشقه.

به­ رغم مدعیانی که منع عشق کنند

جمال چهره تو حجت موجه ماست

به قول حافظ بهترین دلیل عشق، زیباییه. مگه میشه انسان چیز زیبارو دست نداشته باشه. چون تو فطرت آدمه؛ هیچ کسی هم نمی­تونه تغییرش بده. بدترین آدمای دنیا هم زیبایی رو دوست دارن. هرچی به اونا زیبا نشون بدین سیر نمیشن دنبال زیباترن. تا به زیبای مطلق برسن که خداست. ان الله جمیل و یحب الجمال خدا زیباست و زیبایی رو دوست داره. معلومه که خالق زیبایی از همه زیباتره. منتها ما چون چشممون بسته است فقط بعضی از زیبایی­های این دنیارو می­بینیم. اگه چشمانمون باز بشه و مثلاً ملائکه­ی خدا ببینیم دیگه اینجا دل نمی­بندیم. بزرگی می­فرمود که عزرائیلی که مردم ازش می­ترسن؛ به قدری زیباست که شخص در حال مرگ، به خاطر زیبایی اون جونش را به اون می­ده! من به تو بگم که مردان خدا از ملائکه هم زیباترن. بلکه ملائکه خدا نمونه کوچکی از زیبایی اونا هستن. فقط باید چشمات باز باشه. بی جهت نبود که اصحاب امام حسین براش جون دادن. چی بگم بدتر از شمر کی رو سراغ داری. شمر وقتی که می­خواست سرِ حضرت رو از بدن جدا کنه نتونست به صورت آقا نگاه کنه. قشنگی چهره نمی­ذاشت کارشو بکنه؛ مجبور شد سر امام رو برگردونه و از قفا جدا کنه. اینا رو تو روضه می­خونن و مردم گریه می­کنن. ولی اصل قضیه فراموش میشه. اونم جمال امامه.

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

باغ بهشت و سایه طوبی و قصر و حور

با خاک کوی دوست برابر نمی­کنم

 همچنین میل به قدرت و علم و کمال، همه جزء فطریات انسانه. یعنی همه آدما در همه زمانا بدون استثناء کمال طلب و قدرت طلبن. اونم کمال مطلق و قدرت مطلق می­خوان؛ نه قدرت محدود. کمال مطلق، علم مطلق، قدرت مطلقه خداست. پس همه، خدا خواهن ولی نمی­دونن. پیغمبرا هم اومدن تا اینو به مردم یاد آوری کنن. خدا پیغمبرشو مذکِّر معرفی می­کنه فذکر انما انت مذکر. پیغمبر اومده تا تذکر بده که اون چیزی که شما دنبالشین خداست. لذت نامحدود رو هم تو خدا باید پیدا کرد. و بک لذت لا الوذ سواک (به تو لذت می­برم نه غیر تو)

غیرتم کشت که محبوب جهانی لیکن

روز و شب عربده با خلق جهان نتوان کرد.   


برچسب‌ها: فطرت
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۲ساعت 9:8  توسط عرفاتی  | 

ولایت تکوینی

یکی از بزرگان حفظه الله می فرمودند: " ظهور و تنزل ولایت در تمام اشیاء وجود دارد. به عنوان نمونه آب تنزل ولایت است. همین آب مادی سبب پیدایش حیات است." همان گونه که در انسانها ظهور ولایت متفاوت است و در برخی ضعیف تر و در برخی قوی تر است؛ در موجودات عالم نیز ظهور ولایت شدت و ضعف دارد. در آب ظهور ولایت قوی است. در جمادات، برخی از سنگها مثل درّ و عقیق ظهور ولایت در آنها بیشتر است. در برخی روایات وارد است که مثلاً فلان پرنده در بین حیوانات از همه زودتر ولایت را پذیرفته است. به نظر می رسد به همین علت، دست کردن انگشتر در و عقیق استحباب داشته باشد. همچنین به نظر می رسد سرّ حرمت برخی از گوشتهای حیوانات یا مواد غذایی در این نکته نهفته باشد.

تمام اشیاء و موجودات عالم هستی، ولایت را در تکوین قبول کرده و پذیرفته اند؛ در غیر این صورت امکان حیات برای آنها وجود نداشت. زیرا هر موجودی در خلقتش محتاج عنایت ولیّ مطلق است و بی مدد او نمی تواند از عدم به وجود پا نهد. از این رو تمام خلق چه در خلقت و چه در بقای خود به ولی مطلق محتاج است. اوست که اگر نازی کند یکجا فرو یزند قالب ها. به همین علت است که در واقع هیچ موجودی از غیبی تا مادی، توان مخالفت و مقابله با ولیّ مطلق و امام زمان را ندارد. زیرا حیاتش مستلزم عنایت مستدام ایشان است. پس در واقع همه موجودات در ید قدرت یداللهی ولیّ مطلق است؛ اگرچه خودش نداند و در ظاهر بخواهد با او مقابله کند. اما کسانی که در مقام تشریع با ولی  مخالفت می کنند؛ در حقیقت نمی دانند که امکان مخالفت در مقام تکوین با ولی و جود ندارد. تنها در مقام تشریع است که انسانها با ولی مخالفت می کنند. به قول مرحوم امام خمینی در سیر نزولی هیچ موجودی با ولایت مخالفت ندارد؛ اما در سیر صعودی مخالفت واقع می شود. در زیارت جامه کبیره به نکات مهمی در زمینه ولایت تکوینی ولی مطلق اشاره شده است. از قبیل انفسکم فی النفوس و ارواحکم فی الارواح و احسادکم فی الاجساد ..... 


برچسب‌ها: ولایت
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۲ساعت 9:51  توسط عرفاتی  | 

خیال 3

 مکاشفه در عالم خیال همانند رویا و خواب دیدن محتاج تاویل و تعبیر است. و تاویل صحیح، از مشکلات و صعوبات در سیر و سلوک به سوی حق تعالی است. علت آن این است که در تاویل کشف خیالی که به نوعی شبیه رویاست عوامل بسیار زیادی دخیل است و نمی توان دو کشف به ظاهر یکسان را برای دو نفر به یک گونه تاویل نمود کما اینکه اگر دو نفر خوابی شبیه به هم دیدند، یک تعبیر مشابه ندارد. یک عامل بسیار مهم در اینجا عادات ذهنی و معتقدات فرد است که بر روی مشاهدات خیالی اعم از خواب و کشف تاثیر می گذارد.   

 

ماجرای تعبیر حضرت یوسف برای خواب آن دو شخص زندانی[1] که هر دو و یا لااقل یکی از آنها دروغ گفته بود و اساسا خوابی ندیده بود؛ مثال روشنی از قدرت قوه خیال نبی است. بنا به آنچه که ابن عربی معتقد است وقتی که آن دو زندانی برای یوسف خوابی را که ندیده بودند حکایت کردند، در خیال یوسف علیه السلام صورتی از آن حادث شد. و آن در باره یوسف حق و صحیح بود و گویی که خواب بیننده اوست که این خواب را برای آن دو نفر زندانی دیده است و وقتی که یوسف خواب ایشان را تعبیر نمود گفتند که ما خواب ندیدیم و می خواستیم تو را امتحان کنیم. یوسف علیه السلام فرمود: قضی الامر الذی فیه تستفتیان (کاری که در باره آن نظر می خواستید انجام گرفت).[2] لذا در بعضی روایات آمده است که اگر خواب بدی دیدید برای کسی نقل نکنید. از این ماجرا نتیجه می گیریم که تعبیر نیز در وقوع رویا در عالم حس موثر است و البته آن بستگی به معبّر و شرایط دیگر دارد. و در ماجرای یوسف اگر تعبیر وی در عالم حس واقع نمی شد، در صدّیق بودن وی خلل واقع می گشت. و نکته دیگر اینکه اگر نبیّ و یا ولیّ الهی سخنی از روی قطع (نه احتمال یا تقیه) بگوید آن سخن لا محاله تحقق خواهد یافت. لذا جناب یوسف برای قطعیت وقوع آن، فرمود که آن تعبیر واقع شد در حالی که هنوز در ظرف زمان و مکان عالم محسوس تحقق نیافته بود.

از این مبحث نتیجه می گیریم که تاویل مکاشفات و یا تعبیر رویا را صاحب علمی الهی می داند و آن نبیّ الهی و یا ولیّ کاملی است که به همه دقایق و ظرایف کشف و عوالم وجود، به عنایت الهی علم پیدا نموده است. از این رو در عرفان اسلامی به اطاعت از پیر و مرشد الهی تاکید شده است.

کشف صوری و جایگاه آن در تنزیل وحی

پیچیدگی های فراوان در عالم مثال و خیال منفصل، نیازمند بودن به تعبیر و تاویل صحیح را در کشف صوری و مثالی روشن می کند. این پیچیدگی ها حتی برای عده ای از انبیاء و اولیاء نیز در برخی از احوال مشکل ساز بوده است. پس روشن است که برای سالک مبتدی و یا متوسط این نوع از مکاشفات مبهم می باشد. از این روی به آنها توصیه می شود تا مکاشفات و حالات خود را به یک ولی کاملی ارائه کنند تا تعبیر صحیح کند.

اما وحی تشریعی الهی برای دور ماندن از هرگونه تاویل و تعبیر اشتباه، بی نیاز از آن است. در نتیجه نبی، ملک حامل وحی را به صورت مثالی مشاهده، و وی معانی غیبی را بی نیاز از هرگونه تعبیری به سمع وی می رساند. پس هیچ خطایی در دریافت و ابلاغ وحی به مردم پیدا نخواهد شد. چنانچه در آیه شریفه می فرماید: انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون[3]. واضح است که حفظ حق تعالی بالاترین حفظ است که در آن هیچ رخنه ای متصور نیست.

با توجه به این موارد، سرّ نزول جبرئیل بر انبیاء آشکار می شود. در حالی که از منظر روایات و ادعیه و همچنین مبانی عرفانی واضح است که مقام انبیاء بسی بالاتر از مقام ملائکه می باشد. پس جبرئیل، حقیقت وحی را از ذات نبوی دریافت و به مرتبه مثالی و خیالی وی تنزل می دهد تا از هرگونه شائبه تعبیر و تفسیر غلط درامان بماند. در نتیجه، بطلان سخن برخی از روشنفکران که احساسات و احوال و عادات نبی را در وحی موثر می دانند؛ آشکار می گردد. وحی از منظر عرفانی هم نفسی و هم صوتی و لفظی است. یعنی ذات نبی حقیقت وحی را از حق تعالی بدون واسطه اخذ می نماید و همان وحی توسط جبرئیل به شکل صوت و لفظ بشری در خیال نبی ظاهر می شود. در نتیجه هیچ تفاوتی بین حقیقت وحی و ابلاغ آن در قالب الفاظ بشری توسط نبی نمی باشد. مگر اینکه در این تنزل، معنای آن حقیقت متنزل می شود.[4]     

خلاصه

خلاصه این فصل اینکه، هر نوع مکاشفه در عالم مثال و یا رویت هر رویا:

1-                    محتاج تاویل و تعبیر است.

2-                   قوه خیال فرد رائی در کشف و یا رویا موثر است که این شامل اعتقادات، اعمال، احساسات، علایق و ... می شود.

3-                   تعبیر معبر و یا تاویل فرد مکاشف در وقوع آن در عالم حس، موثر است.

4-                   تعبیر خواب و یا مکاشفه به جهت دخیل بودن عوامل بسیار زیاد، از عهده ولیّ کاملی بر می آید. چون او به علم الهی می تواند به این عوامل احاطه داشته باشد.

5-                   هر نوع کشف و یا رویا را باید به ولی کاملی عرضه نمود. چون او معنای آن را به علم الهی خود می داند.

6-                   اولیاء همواره شاگردان خود را از توجه بیش از حد به مکاشفات صوری و کرامات منتج از آن بر حذر می داشتند. 

7-                   بالاترین کشف، کشفی است که بر اثر تجلیات اسماء الهی بر قلب سالک حاصل می شود. و هر چه این تجلیات بیشتر باشد، کشف و علم سالک به حقایق بیشتر می گردد.

8-                   تمام عالم وجود اعم از غیب و شهود خیالی بیش نیست که آن نیز محتاج تاویل است.

9-    در وحی تشریعی که توسط ملک وحی به نبی نازل می شود پیچیدگی­ها و خطاها در تاویل و تعبیر راه ندارد. زیرا وحی خالص الهی بی نیاز از هرگونه تعبیر، توسط جبرئیل به سمع نبی می رسد.

 



- یوسف، 40 و41[1]

- ابن عربي، محمد ابن علي، الفتوحات المكيه، ج 2، 377 [2]

1- حجر، 9


برچسب‌ها: خیال
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر ۱۳۹۲ساعت 10:37  توسط عرفاتی  | 

خیال 2

  معنای دیگر خیال، همان عالم مثال است که برزخ بین عالم طبیعت و عالم عقل است که از آن به عالم خیال منفصل نیز تعبیر می گردد. در مقابل آن، عالم خیال متصل است که همان قوه تخیل هر شخص است که متصل به فکر و ذهن هر شخص می باشد. پس خیال منفصل عالمی است جدای از هر شخص و خیال متصل در درون هر شخص است. در نتیجه خیال دارای سه معنا در عرفان است:

1 -  خیال متصل که قوه ای از قوای نفس (متخیله) است که با آن کشف و شهود صورت می گیرد.

2 –  خیال منفصل که عالمی است بین عالم عقول مجرده و عالم ماده و طبیعت؛ که به آن عالم مثال یا برزخ نیز گفته می شود. از این رو که بین عالم عقل و ماده حایل است، برزخ می گویند. و از آن جهت که مثال و نمونه هر امر عقلی و مجرد و هر موجود مادی در آن وجود دارد؛ عالم مثال گفته می شود.

3 -  کل عالم وجود که بین وجود صرف حق و عدم صرف قرار دارد که نه موجود است و نه معدوم و یا هم موجود و هم معدوم است.

    همه این معانی با یکدیگر در ارتباط لطیفی قرار دارند. نفس و قوه خیال از عالم مثال و برزخ است و همو حقایق عقلی را به صورت اشکال و صور تبدیل می کند. در عین حال خود نفس در عالمی به نام عالم برزخ یا مثال و یا خیال، موجود است. و ما با این قوه متخیله تصورات ذهنی داریم و یا خواب و رویا می بینیم. 

عالم مثال در مکاشفات از اهمیت زیادی برخوردار است؛ زیرا تجلیات الهی در آن ظاهر می شود. و معانی عقلانی و حقایق ربانی در آن، به کسوت صورت در می آید. عارف کامل از این ظهور معنای اراده حق را از آن می فهمد. چون معنا در قالب صورت در عالم مثال ظاهر می شود، لامحاله محتاج به تأویل و تعبیر است که ولیّ کامل و نبیّ معنای آن را دریافت می کنند. از این رو تعبیر خواب علمی است که افراد عادی به آن علم دقیق ندارند؛ بلکه معبّر دقیق و صحیح باید به علم الهی آن را تعبیر کند. زیرا از یک مکاشفه یا رویا افراد مختلف معانی مختلفی برداشت می کنند. با یک مثال این معنا روشن تر می شود. فرض کنید شخصی تمام سخنان خود را به ضرب المثل بیان می کند. بی شک کسی می تواند سخنان او را بفهمد که با معانی آن ضرب المثل ها آشنایی داشته باشد. چون اغلب ضرب المثل ها معانی و مفاهیم عقلانی را به محسوسات تبدیل می کنند. و اگر کسی فقط به ظاهر آن توجه کند، از معنای آن به دور می افتد. مثلا می گوییم پایت را از گلیمت درازتر نکن. معنایی که گوینده از آن اراده می کند این است که از حدود خود خارج نشو. در واقع ضرب المثل تشبیه معقول به محسوس است.

همین معنا در عالم مثال اتفاق می افتد. حقایق الهی در عالم عقل به صورت تصاویری در عالم مثال نقش می بندد، که برای فهم معنای اراده حق تعالی از آن؛ محتاج تعبیر و تأویل است.  البته این ظهور و تجلی در عالم مثال بسته به ظرفیت شخص و اعتقادات و پیش فرض ها و تمایلات وی دارد. چون قوه خیال شخص مکاشف در کشف موثر است. و در صورت مثالیی که در خواب و یا در بیداری مشاهده می کند؛ تأثیر گذار است. به همین سبب است که سالک از ارشاد پیر الهی بی نیاز نیست. علی رغم این، ممکن است که گاهی حتی اولیای الهی نیز در تأویل اشتباه کنند و یا معنای قطعی آن را ندانند و یا احوالات آنها مثل سکر و محو  و امثالهم در آن تأثیر گذارند. به همین سبب در وحی خاص تشریعی به جهت جلوگیری از خطاها جبرئیل در عالم مثال وحی را بی نیاز از تأویل به نبی می رساند. لذا وحی تشریعی مصون از همه پیش فرض ها و حالات و احساسات نبی خواهد بود. این به جهت اهمیت وحی تشریعی است. چون آن معنا برای ابلاغ به همه خلق است ولی مکاشفه، خاص خود نبی و یا ولیّ است.

یکی از متمایزترین ویژگی‌های تعالیم ابن عربی، تأکید بر اهمیت توجه به خیال باشد. وی تا سر حد این ادعا پیش می‌رود که آنان که نقش خیال را درک نکرده‌اند، اصلاً چیزی نفهمیده‌اند: «کسی که مرتبۀ خیال را نشناسد هیچ معرفتی ندارد.»[1]

توضیح آنکه ابن عربی در باب معارف و عقائد، طریق کشف را در برابر طریق عقل قرار می‌دهد. تأکید وی در این زمینه بر کشف است: «علم صحیح از راه تفکر و آنچه عقلاً از راه افکارشان تقریر کرده‌اند، به دست نمی‌آید. بلکه علم تنها آن است که خدا در قلب عالِم می‌اندازد و نور الهی‌ای است که هر که را بخواهد از فرشته و رسول و نبی و ولی، بدان مختص می‌کند. کسی که کشف ندارد علم ندارد».[2]

البته عقل در اینجا و در لسان اهل معرفت، آنجایی که مورد نقد واقع می شود عقلی است که اسیر فکر و استدلالات آن است و گرنه عقل به معنای عقل تام بر عوالم مادون خود احاطه دارد و هیچ عارفی بر آن خرده نمی گیرد و روایاتی هم که در مقام و درجه عقل وارد شده به عقل تام و کلی اشاره دارد. عقل در این جا عقل افراد عادی و محجوب می باشد. از اینجا معلوم می شود که اولاً متعلق کشف همان «عالم خیال» است، و ثانیاً قوه‌ای که صاحب این ادارک است، قلب می‌باشد که ابن عربی گاهی از آن به قوۀ خیال یاد می‌کند. این قوه بین عقل و حس قرار دارد و از آن حیث که هم معقولات و مجردات محض را به صورت حسی در می‌آورد، و هم مادیات را از ماده مجرد می‌سازد، از عقل و حس وسیع‌تر است:

"خیال ... رکنی عظیم در معرفت است. بعد از علم به اسماء الهی و علم به تجلی و عمومیت آن، علمی تمام‌تر از خیال نیست؛ زیرا این رکن واسطۀ بین دو نوع ادراک است. حواس به آن عروج، و معانی بدان نزول می‌نمایند. ولی خودِ خیال دائماً در جایگاه خودش است و ثمرات هر کدام را می‌چیند.[3]... اگر صاحب عین باشی، عین خلق در حق است و اگر صاحب عقل باشی عین حق در خلق است. و اگر عین و عقل را با هم داشته باشی بالفعل غیر از شیء واحدی را نمی‌بینی. زیرا حضرت خیال هستی (خیال الکون) از عقل و احساس وسیع‌تر است.[4]... خیال معنوی (فراحسی) را نیز شامل می‌شود؛ چرا که ادراک حسی و معنوی را در هم می‌آمیزد. درجۀ خیال درجۀ حس و معنی را در برمی‌گیرد. لذا حس را لطیف، و معنی را کشف می‌سازد.[5]"

از نظر ابن عربی علت وسعت خیال، آن است که خیال واسطۀ بین مجردات محض و مادیات صرف است، لذا خصوصیات آن دو را در خود جمع می‌کند. به همین سبب، ابن عربی گاهی خیال را «برزخ» می‌نامد. شیخ معتقد است که برزخ آن چیزی است که بین دو چیز دیگر قرار دارد و آنها را از هم جدا می‌کند و در عین حال، صفات هر دو را در خود دارد. پس به اعتقاد عرفا، قوه‌ای که مُدرِک کشف (تجربۀ دینی) است قوۀ خیال (خیال متصل) می‌باشد و متعلَّق این ادراک، عالم خیال (خیال منفصل) است. این عالم به علت برزخی بودن و متضاد بودنش، اعیان روحانی را با اعیان جسمانی مرتبط می‌سازد. عالم خیال این امر را با اعطای صفات امور جسمانی به حقایق مجرد میسر می سازد. به عبارت دیگر خیال منفصل (نه متخیله) امور غیر مادی را تجسد می‌بخشد. رؤیاها نمونه‌ای از این خیالند که حقایقی غیرجسمانی و ادراکاتی معنوی هستند که در قالب صورت تجسد یافته‌اند. اینکه مثلاً گفته می‌شود که ملائک دارای بالند صرفاً یک استعاره نیست؛ چرا که در قلمرو عالم خیال، امور غیبی واقعاً صورت محسوسات را به خود می‌گیرند. به هر حال، انزال معانی در عالم خیال، می تواند منشأ تجربۀ دینی باشد و یا حتی منشأ وحی قرار گیرد که عبارت است از: « انزال معانی مجرد عقلی، در قالبهای حسی مقید، در حضرت خیال، چه در خواب و چه در بیداری. و این ]انزال[ ممکن است ]در قالب[ یکی از محسوسات در حضرت حس باشد، چنانکه در کلام‌ الله آمده است که جبرئیل (ع) به صورت انسانی معتدل به دیدۀ مریم (ع) درآمد، و یا ممکن است در حضرت خیال رخ دهد، چنانکه رسول‌الله (ص) علم را به صورت شیر ادراک نمود.»[6] عالم برزخ کامل ترین عوالم است و آن اصل مصدر عالم است و در تمام امور حکمرانی می کند. معانی را پیکر می بخشد و تجسد می دهد. و آنچه را که قائم به نفس خود نیست قائم به نفس خودش می گرداند. و آنچه را که دارای صورت نمی باشد برای آن صورت قرار می دهد. حتی محال را نیز ممکن می کند و هر گونه که بخواهد در امور تصرف می کند.[7] ابن عربی در مورد تجسد بخشیدن خیال ، مثال های متعددی در فتوحات ذکر می کند. از جمله می گوید که خیال من محبوب مرا متجسد (تجسد خیالی) نمود و من آن را می دیدم همان گونه که پیامبر (ص) جبرئیل را به صورت دحیه کلبی (جوان اعرابی) مشاهده می نمود.[8] و چون عاشق حقیقی قدرت خیال بسیار نیرومندی دارد می تواند حتی ناخود آگاه چنین کاری انجام دهد. وی در مثالی دیگر با اشاره به آیات قرآن چنین استنباط می کند که در ماجرای ساحران فرعون در مار وانمودن ریسمان به مردم، سحره در واقع ریسمان را به مار واقعی تبدیل نمی کردند بلکه در خیال مردم تصرف می کردند و مردم چنین می پنداشتند که ریسمان ها مارند. در حالی که اساسا ماری وجود نداشت. به عکس حضرت موسی که واقعاً عصا را به اژدها تبدیل کرد. به همین دلیل چون مار موسی واقعاً در عالم حس موجود بود و نه فقط در ذهن مردم، توانست ریسمانهای ایشان را ببلعد و این موضوع را سحره فهمیدند چون می دانستند که مارهای آنها فقط در ذهن مردم مارند و در حس وجود ندارند. به همین سبب از همه مردم به موسی زودتر ایمان آوردند.[9]

 



- ابن عربي، محمد ابن علي، الفتوحات المكيه، ج 2 ، ص 313[1]

- همان، ج 1، ص 218[2]

- همان،ج 2 ، ص 309[3]

- همان، ج 3، ص 390[4]

- همان، ج 3، ص 451[5]

- همان، ج 2، ص 58[6]

- همان، ص 183[7]

- همان، ص 333[8]

- همان، ج 1، ص 159[9]


برچسب‌ها: خیال
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر ۱۳۹۲ساعت 10:18  توسط عرفاتی  | 

خیال 1

در عرفان خیال به معانی مختلفی اطلاق می شود که آن را از معنای عرفی و عامیانه متمایز می سازد: خیال متّصل، خیال منفصل و رویت استقلالی عالم کون. از منظر عارف عالم بدون توجه به حق تعالی و مظهریت او چیزی جز خیال و وهم نیست. ابن ‌عربي در فصوص در بيان آيه ألم تر الي ربك كيف مدّ الظلّ و لو شاء لجعله ساكناً[1] (آیا ندیدی پروردگارت چگونه ظل را امتداد داد و اگر می خواست آن را ساکن می کرد.) نكاتي بيان مي‌كند و در آخر مي‌گويد :

"فهو (كون) هو (حق) فكلّ ما ندركه فهو وجود الحق في اعيان الممكنات فمن حيث هوية الحق هو وجوده و من حيث اختلاف الصّور فيه هو اعيان الممكنات فكما لايزول عنه باختلاف الصور اسم الظلّ كذلك لايزول باختلاف الصّور اسم العالم أو سوي الحق فمن حيث احدية كونه ظلاً هو الحق لانه الواحد الاحد ومن حيث كثرة الصّور هو العالم."[2] پس هر چه ما ادراك مى‏كنيم از حيثيت هويت حق كه ظاهر در وى می باشد عين وجود حق است، و از حيثيت اختلاف صور در وى اعيان ممكنات است.

پس چنانكه به اختلاف صور، اسم ظلّ حق و اسماء حق بودن زايل نمى‏شود از وجودى كه منسوب است به عالم، همچنين زايل نمى‏شود از او به اختلاف صور عالم و اسم سوى الحق.

پس از حيثيت احديت وجود اضافى و احديت ظل بودن او، ظاهر گشته از وجود مطلق عالم- كه اعيان ممكنات است- حق است نه غير، از آن كه حق است كه موصوف است به واحد و أحد، و ظل شي‏ء نيز به اعتبارى عين اوست اگر به اعتبار ديگر غير باشد. و از اين روى كه حامل صور متكثّره است و حق منزّه و مبرّا است از تكثر، پس او عالم است.[3]

 

به عبارتي ديگر آنچه كه ما درك مي‌كنيم وجود حق است اما در قالب ماهيات و اعيان ممكنات. در واقع ما حق را با ماهيات و صور و تقيدات مي‌پوشانيم و چون ممكنات و اختلاف اسماء را مي‌بينيم از ادراك حق بدون هيچ قيد عاجزيم. پس عالم به اعتبار اين كه وجود او هويت حق است همان حق است و به اعتبار اختلاف صور در آن، اعيان و ماهيات ممكنات است يا به عبارتي همان خلق است. پس هرگز به اعتبار صور، اسم ظلّ از او (عالم) جدا نمي‌شود همچنين به اعتبار اختلاف صور اسم عالَم يا اسم ما سوي الحق از او منفك نمي‌شود. پس عالم از حيث احديت وجودش كه ظل مي‌باشد همان حق است زيرا حق واحد احد است و لامحاله سايه‌اش نيز واحد احد مي‌باشد اما از حيث كثرت صور، عالَم است. با توجه به آيه شريفه ألم تر الي ربك كيف مدّ الظلّ اگر دقت كنيم مي‌بينيم كه كلمه ظل به صورت مفرد آمده است نه به صورت جمع. پس عالم كه سايه اوست يكي است. چون سايه يكي، يكي بيشتر نخواهد بود.

سايه در اثر قرار گرفتن شيء كدر مقابل نور ايجاد مي‌شود. يعني جايي كه نور نيست يا نور كمتر است. پس سايه يعني عدم نور و چون عالم سايه است چيزي جز خيال و عدم نخواهد بود. او در ادامه گويد:

فالعالم متوهم ما له وجود حقيقي و هذا معني الخيال اي خيّل لك انه امر زائد قائم بنفسه خارج عن الحق و ليس كذلك في نفس الامر.[4]

پس عالم متوهم است و وجود حقيقي ندارد و اين معناي خيال است. و خيال در اين جا به اين معناست كه انسان محجوب مي‌پندارد كه عالم يك امر زائد كه قائم به نفس خويش است و از حق جداست.

پس روشن شد كه در منظر ابن‌عربي و اهل معرفت عالم، ظهور حق است نه اينكه به زعم بعضي عالم اساساً وجود ندارد و عدم محض است. يعني چيزي كه ما از عالم مي‌بينيم و ادراك مي‌كنيم خيالي است. زيرا ما صور و ماهيات را مي‌بينيم نه حقيقت وجود شيء را. و ماهیت، اعتبار و ملاحظه عقل است و وجود خارجی ندارد.

در نتيجه دريافت انسان محجوب از عالم، خيال است و گرنه عالم وجود دارد و آن همان اسم الظاهر حق است. و اين كه به او ماسوي‌الله گفته شده از روي تسامح است زيرا ماسواي حق عدم محض است چنانچه مرحوم امام خميني(ره) در كتاب آداب‌الصلوة فرمايد:

"آنچه كه بعضي اعاظم از اهل معرفت ذكر فرموده كه حقيقت شيطان عبارت است از جميع عالم به جنبه سوائيه، پيش نويسنده تمام نيست زيرا كه جنبه سوائيه كه عبارت از يك صورت موهومه عاري از حقيقت و خالي از تحقق واقعيت است، از دام‌هاي ابليس است كه انسان را سرگرم به آن مي‌كند و شايد اشاره به اين معني باشد قول خداي تعالي الهيكم التكاثر حتي زرتم المقابر."[5]



[1] -  فرقان، 45

[2] - قيصري، داوود، شرح فصوص‌الحكم، ص 346 و 347

- خوارزمي،حسين،  شرح فصوص الحكم، ص 347[3]

[4] - همان

[5]-   خميني،روح الله، آداب‌الصلوة،ص 254


برچسب‌ها: خیال
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر ۱۳۹۲ساعت 10:6  توسط عرفاتی  | 

هرمنوتیک

هرمنوتیک را اغلب به معنای فهم متن معنا می کنند. البته بعداً به فهم ذهن، زمان و فرهنگ نیز گسترش یافت. که اینها هم به صاحب متن و هم مفسر متن در ارتباط است. یعنی مفسر دارای یک سری پیش فرضها و فرهنگها و ادبیات خاص خود است که ممکن است با پیش فرضهای نویسنده متن، متفاوت باشد. همین تفاوت باعث می شود تا مفسر نظر شخصی خود را ناخودآگاه در تفسیر وارد کند. به همین علت نظر شخصی مفسر در تفسیر متن آشکار می شود. به عنوان مثال در تفسیر قرآن، فیلسوف، متکلم ، محدث، فقیه و یا عارف هر کدام قرآن واحد را بر اساس علم خود تفسیر می کنند. حتی تفاسیر کاملاً متناقض نیز در این بین وجود دارد.به همین سبب، در کلام جدید به امکان قرائت های مختلف و به نوعی پلورالیزم رای داده اند. همچنین به عدم قطعیت در فهم یک متن می رسیم. در پلورالیزم به جایی می رسند که به عدم معیار واحد برای شناخت حقیقت رسیده اند. این سردرگمی، واقعیتی انکار ناپذیر است که اگرچه بسیاری از فقها و متکلمین با آن به مخالفت برخاسته اند؛ ولی پاسخ قوی و قاطعی در علم کلام سنتی ما وجود ندارد.

اما در عرفان از دیر باز به این نکته، به طور بسیار دقیق و ظریف توجه شده است. یکی از ابزارهای شناخت انسان،عقل است. نکته ای که در کلام قدیم و یا حتی جدید از آن غفلت شده یا کمتر بحث می شود؛ محدودیت های ابزار شناخت انسان عادی است. عقل بشر عادی عقل جزیی و ضعیف است که خطای آن در شناخت حقیقت بسیار بالاست. طبیعی است انسان با عقل جزیی و وهم خود به حاق دین یا شناخت کامل از عالم نخواهد رسید. مگر اینکه انسان از حجابهای مادی و غیر مادی رهایی یابد، و با عقل خالص و بالاتر با قلب خود به مشاهده حقایق بنشیند. نقدی که عرفا بیش از هزار سال بر اهل ظاهر از فقها و متکلمین داشتند، هم اکنون به صورت کلام جدید از غرب بر ایشان وارد می شود.

عارف با مشاهده قلبی که فراتر از عقل، حتی فراتر از عقل کامل است؛ به کشف حقایق دست می یابد. آنگاه به یقین صد در صد می رسد؛ چیزی که هیچ بشر عادی به آن دسترسی ندارد. او می تواند متون مقدس دینی را تفسیر و تاویل نماید. عارف کامل کسی است که مورد خطاب قرآن و رویات معصومین علیهم السلام است. او به واسطه قرب تام با معصومین، به حقیقت دین و سایر حقایق عالم دسترسی پیدا می کند. دیگر افراد باید با احتیاط فراوان به تفسیر بپردازند و هرگز حکم قطعی و کلی ندهند. علم عارف همانند علم انبیاء حاصل تجلیات خداست چنانچه در مورد خضر که ولیّ بود: و علمناه من لدنا علماً (ما از جانب خود به او علم دادیم) واضح است که علمی که خدا به کسی بدهد در او شک و تردیدی وجود ندارد و صد در صد صحیح است. تجلی به اولیاء نیز در واقع نوعی وحی است که از خطا مصون می باشد؛ منتها وحی بر ایشان غیر تشریعی است. نتیجه اینکه دریافت و شناخت عارف پایانی بر هرمنوتیکی است که عوام مردم گرفتار آن می باشند. پس بر عوام لازم است که به تفاسیر و تاویلات ایشان مراجعه کنند و هرگز بر علم خود یا اهل ظاهر تکیه نکنند. به قول حافظ:

مصلحت بین من آن است که یاران همه کار                     بگذارند و سر زلف نگاری گیرند.


برچسب‌ها: هرمنوتیک
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 11:16  توسط عرفاتی  | 

هادم اللذات

در روایتی آمده است که مرگ هادم اللذات(ویران کننده لذات) است. معمولاً این روایت را به سختی مرگ که همه لذتهای انسان را در طول عمر نابود می کند؛ تعبیر می کنند. اما مرحوم دولابی رضوان الله علیه می فرمود که این روایت را غلط معنا می کنند. معنای روایت این است که مرگ آنقدر شیرین است که همه لذتهای قبلی در مقابل آن ناچیز است. براستی چرا مرگ شیرین است. ما دوگونه مرگ داریم یک مرگ طبیعی و ظاهری که همه آن را می شناسند؛ و دیگر مرگ باطنی و حقیقی که رسیدن به محبوب حقیقی است. علی القاعده هر دو مرگ شیرین است؛ زیرا در مرگ طبیعی که انسان از این عالم مادی به عالم مثال و برزخ وارد می شود، انسان وارد یک عالم بالاتر می شود و از این مصائب مادی و جسمی رهایی می یابد. به هر حال مرگ طبیعی نیز برای انسان یک نعمتی است که پس از ورود به جهان برزخ روشن می شود. زیرا به هر حال به محبوب نزدیکتر می شود.
 اما نکته مهم در مرگ باطنی است که انسان را به قرب و وصال معشوق می رساند(رزقنا الله و ایاکم). شیرینی مرگ را حضرت قاسم علیه السلام می دانست که مرگ را احلی من العسل می دید. چه لذتی بالاتر از این که انسان در کنار معشوق آرام بگیرد. رویت محبوب آنچنان لذتی است که هیچ لذت دنیوی و اخروی با آن قابل مقایسه نیست فمن یمت یرنی هر کس بمیرد حضرت علی علیه السلام را خواهد دید. حتی اگر منافق یا کافر باشد. و در نهایت مرگ درد فراق و دوئیت را درمان می کند و انسان را به وصال و یگانگی با حق می رساند. طبیعی است که برای عاشق واقعی فراق بالاترین عذاب و وصال بالاترین نعمت و لذت است. این همه اشعار عارفانه در فراق یار که قلب سوز و جانگداز است؛ در مرگ حقیقی که فناست پایان می پذیرد.
ز فراق چون ننالم من دل شکسته چون نی                     که گسست بند بندم زحرارت جدایی
یا به قول آن بزرگ: ساقیا جان بگیر و جام ده                    هستیم بستان مرا آرام ده
بالاترین آرامش در مرگ و فنای در یار است. امیر المومنین خود چنان با موت مانوس بود که از انس طفل به پستان مادر بالاتر بود. یعنی همواره در حال مرگ بود. به همین علت حضرت رسول(ص) در باره ایشان فرمود: من اراد ان ینظر الی میت یمشی علی وجه الارض فلینظر الی ابن ابی طالب (هر کس می خواهد به مرده ای بنگرد که روی زمین راه می رود به علی بن ابی طالب نگاه کند) زیرا مردگان اغلب پس از مرگ به جهت تکمیل استعداد از دنیا می روند. اما کاملان مکمل، مردگانی هستند که برای ارشاد خلق زنده می مانند.   
 


برچسب‌ها: مرگ
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۲ساعت 11:12  توسط عرفاتی  | 

نسبت اخلاق با عرفان عملی

  علم اخلاق، نسبت به عرفان در مرتبه مقدماتی و یا حداکثر در مرتبه متوسط سلوک بحث دارد. عرفان ضمن جامع بودن اخلاق، هدف را وصول به حق تعالی می داند. اما هدف از اخلاق نهایتاً تزکیه نفس و رسیدن به قرب خداست. اخلاق برای مبتدیان و متوسطین سلوک دستورالعمل دارد؛ ولی عرفان علاوه بر این دو گروه برای منتهیان و اولیاء نیز سخن دارد. به عنوان نمونه در مورد بحث توکل در اخلاق، گفته می شود که انسان همه امور را به خدا بسپارد چون خدا بهترین وکیل است. اما عارف اولاً خدا را در تمام عالم متصرف می بیند نه دیگران را؛ چون او را متصرف می بیند چگونه امور را به او بسپارد! ثانیاً عارف نباید جز خواست و اراده حق چیز دیگری بخواهد، پس در باطن خود هیچ تقاضایی در امور خود یا دیگری ندارد. به قول مولوی: من گروهی می شناسم ز اولیا        که دهانشان بسته باشد از دعا.
نتیجه اینکه نهایت علم اخلاق رساندن انسان به مرحله ای است که خواسته هایش را و عاقبت امورش را از خدا بخواهد. اما عارف چون در توحید سیر می کند از توکل که توجه به نتیجه عمل یا نتیجه امورش، می باشد؛ عبور کرده است. ضمن اینکه ما نمی دانیم که چه چیزی به نفعمان است یا به ضررمان. خلاصه اینکه عرفان، در مراتب توحید و فناء بحث می کند؛ ولی اخلاق در مبادی و مقدمات.

برچسب‌ها: اخلاق و عرفان
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 11:50  توسط عرفاتی  | 

نسبیت معرفت

بحث نسبیت در تمام علوم کم کم راه پیدا کرده است؛ از فیزیک گرفته تا علوم زیستی و انسانی.  در احساسات نیز نسبیت زیاداست. مثلاً دو نفر از یک محرک خارجی دو احساس مختلف دارند. یکی از یک غذا خوشش می آید، دیگر از همان غذا بدش می آید. حتی در یک زمان شخص از یک غذا یا یک چیزی بدش می آید و در یک زمان دیگر خوشش می آید. به همین منوال، در شناخت و معرفت انسان گرفتار نسبیت است. به عبارت دیگر ما در نسبیت محض غرق هستیم. اگر در ریشه نسبیت معرفت بشری دقیق شویم متوجه می گردیم که ابزارهای شناخت ما محدود و نسبی است. ابزارهای شناخت انسان عبارتند از: حس، خیال، عقل و قلب. عقل که شاید برای انسانهای عادی مهم ترین ابزار شناخت بشمار می رود، یکی از عوامل نسبیت در معرفت است. چون انسان های عادی، بهره اندکی از عقل کل دارند؛ بی شک همواره در شک و تردید و در نسبیت معرفتی نسبت حقیقت غوطه ورند. بی شک احکامی که عقل جزیی بشر صادر می کند، غیر قطعی و نامطمئن است. بشر محجوب و عادی هر چقدر هم که در علم و تکنولوژی پیشرفت کند، هرگز به معرفت یقینی نخواهد رسید. این مسأله ای است که فلاسفه غرب هم به آن اعتراف دارند. عقل کل به جهت احاطه به عالم، احکام یقینی صادر می کند. ولی نکته این است که عقل کل هم به همه حقایق آگاه نیست! اما عقل کل در مورد آنچه که نمی داند، حکمی صادر نمی کند.

برخی بزرگان جبرئیل را مظهر عقل کل می دانند. با این وجود جبرئیل در توحید متحیر است و به آن احاطه ندارد. چنانچه در پاسخ به پیامبر در معراج عرضه داشت که لو دنوت انمله لاحترقت.

اگر بند انگشت برتر پرم                          فروغ تجلی بسوزد پرم.

اما قضیه نسبیت اینجا تمام نمی شود. حتی در مراتب توحید نیز معرفت انبیاء و اولیاء نسبی است. یعنی آنچه را  که فرضاً خضر می دانست، موسی نمی دانست. یا آنچه را که عیسی می دانست یحیی نمی دانست و بالعکس. با این وجود نکته مهم این است که در مورد انبیاء و اولیاء، نسبیت معرفت موجب خطا گفتن و سخن اشتباه نمی شود. زیرا آنچه را که می دانند به قطع و یقین می دانند و آنچه را که نمی دانند، به آن معترفند. پس سخن تمام انبیاء و اولیاء صحیح و قطعی است. چون معرفت ایشان حاصل تعلیم و تعلم یا تفکر و تعقل نیست. بلکه ناشی از تجلیات الهی است و پر واضح است که تجلی خدا یقینی است. منتها همه حقایق را هیچ کسی جز انسان کامل که 14 معصوم علیهم السلام است؛ نمی داند. فقط اوست که علمش علم مطلق است و به تمام تجلیات الهی و به تبع آن به تمام حقایق و موجودات در همه احوال آگاه است.



برچسب‌ها: نسبیت
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر ۱۳۹۲ساعت 10:17  توسط عرفاتی  | 

حقیقت عبادت

 عبادت به معنای بندگی است. منشاء و اساس عبادت در قلب انسان است. یعنی انسان در واقع آنچه را که در قلب دوست دارد، می پرستد. نه آنچه را که به زبان جاری می کند. و خدا با قلب کار دارد نه با زبان. ان الله لا ینظر الی صورکم و لا الی اعمالکم و لکن ینظر الی قلوبکم و نیاتکم. خدا به ظاهر و اعمال شما نگاه نمی کند بلکه به قلبها و نیتهای شما می نگرد.به عبارت دیگر آنچه که محبوب و معشوق آدمی است؛ در واقع همان مورد عبادت قرار می گیرد. پس هر چه را دوست داری عبادت می کنی از زن و مال و شهرت و ریاست گرفته تا بهشت و حور و قصور.
اما عبادت حقیقی با عشق به خدا تعریف می شود. عبد واقعی چنان غرق در خداست که نه تنها به دنیا توجه ندارد بلکه به بهشت و دوزخ هم نظر ندارد. عبادت عاشق، از روی تکلف و سختی نیست بلکه از روی حب است لذا در آن رنج و خستگی نیست.
این عبودیت عاشقانه بنده را به جایی می رساند که به معشوق تشبه پیدا می کند. العبودیه جوهره کنهها الربوبیه فما فقد فی العبودیه وجد فی الربوبیه. بندگی حقیقتی است که باطن آن ربوبیت و خدایی است و آنچه که در بندگی ندارد در ربوبیت پیدا می کند. چنانچه پیر هرات گفت الهی اگر یک بار گویی بنده من از عرش بگذرد خنده من. در نتیجه بندگی حقیقی به کثرت عبادات ظاهری نیست. چون قلب است که باید بذر عبادت در آن کاشته شود و اگر قلب ناپاک باشد عمل ظاهری اثر نمی کند. البلد الطیب یخرج نباته باذن ربه والذی خبث لا یخرج الا نکداً. زمین پاک گیاهانش به اذن پروردگارش می روید و زمین خبیث چیزی از آن نمی روید مگر اندک. و آن اندک هم بهره جسم از عمل است. خلق به جای اینکه به تطهیر قلب بپردازند و زمین را آماده کنند به دنبال کاسبی تخیلی و کثرت اعمال ظاهری هستند.

برچسب‌ها: عبادات
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آذر ۱۳۹۲ساعت 11:9  توسط عرفاتی  | 

وحدت وجود در عرفان

اگر ما وجود را در حق تعالي منحصر بدانيم و هر موجودي را در عالم مركب از وجود و ماهيت بدانيم؛ اگر ماهيت شيء را حذف كنيم چيزي جز وجود كه حق است باقي نمي‌ماند و ماهيت هم اعتبار و ملاحظه و انتزاع عقل آدمي است. در نتيجه وحدت حقيقي و كثرت اعتباري است. به زبان ساده عارف منكر عالم نيست بلكه عالم را ظهور حق تعالي مي‌داند چنانچه سرحلقه اهل معرفت و ولي‌الله مطلق حضرت اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام فرمايد: ما رأيت شيئاً الاّ و رأيت الله قبله و بعده و معه و فيه. او الله را كه اسم اعظم است در همه اشياء ساري مي بيند وانا الحق حلاج نيز حاكي از همين قضيه است كه حقيقت من و وجود من حق تعالي است و جدا كردن خود و اشياء از حق در مكتب اهل معرفت شرك است. اما عارف كامل مكمل كه اسفار اربعه را طي كرده گاهي حكم به وحدت صرف و اضمحلال كثرات و عدم رؤيت غير حق مي‌دهد و گاهي كثرات و احكام مربوط به آن را مي‌بيند و بلكه در آنِ واحد هم وحدت و هم كثرت را مي‌بيند چنانچه در حديث علوي فوق‌الذكر در يك جمله حضرتش به زيبايي در عين رؤيت كثرات و اشياء (ما رأيت شيئاً)، الله را قبل و بعد و با آنها و در آنها مي‌بيند يعني هم اشياء را مي‌بيند و هم الله را. و اين همان مقام برزخيت كبري است و اين همان ذوالعينيني است كه در حديث نبوي آمده برادرم موسي چشم راستش نابينا بود و برادرم عين چشم چپش و من هر دو چشمم بيناست. و اين بينائي حقيقي و برزخيت كبري از آن پيامبر و و اهل بيت عليهم‌السلام است و ديگر از انبياء و اولياء حتي اگر اسفار اربعة را هم طي نموده باشند، باز يا به سمت كثرت ميل مي‌كنند مثل جناب موسي (ع) و يا به سمت وحدت مثل جناب عيسي (ع). اگر چه اين ميل با حفظ مقام وحدت و با وجود حقاني خود باشد.

امام در كتاب سرالصلوة فرمايد:

"جناب موسي را كثرت غلبه بر وحدت داشت و جناب عيسي را وحدت غالب بر كثرت بود و رسول ختمي را مقام برزخيت كبري كه حد وسط و صراط مستقيم است بود. 

ربط خدا با خلق با هيچ مثالي قابل بيان نيست زير همواره مثال‌ها بين دو شيء جدا ازهم است در حالي كه حق و خلق جداي از هم نيستند.

امام خميني(ره) در تفسير سوره حمد مي‌فرمايد:

"ربط موجودات به حق تعالي اين طور نيست كه يك موجودي به يك موجود ديگر ربط داشته باشد مثلاً ربط پدر به پسر، پسر به پدر ربط موجودي مستقل به موجودي مستقل است. ربط شعاع شمس به شمس هم با اين كه يك ربط بالاتري است باز(شعاع) با شمس يك غيريتي دارد يعني ربط موجودي به يك موجود ديگر است. ربط قواي نفس مجرد به نفس، آن هم يك ربط بالاتر از ربط شعاع شمس به شمس است، ليكن مع‌ذلك يك تغاير و كثرتي در آن هست. مثل ربط قوه باصره به نفس و ربط قوه سامعه به نفس. اما ربط موجودات را به مبدأ وجود و تعالي نمي‌شود هيچ يك از اين انواع ربطي كه عرض كردم به حساب آورد".

در تمام مثال‌هايي كه در اين باب آمده است، همواره ربط بين دو شيء مستقل و جداي از هم مثال زده مي‌شود حتي مثال نفس به قواي آن كه اعضاي بدن است ربط بين دو شيء مادي و غيرمادي است. چشم مادي غير از نفس غيرمادي مي‌باشد. به همين علت هيچ مثالي نمي‌تواند مبين ربط خلق با حق باشد زيرا حق و خلق دو چيز مستقل نيستند.

اساساً ظهور كثرات از وحدت، چه كثرت اسمائي و چه كثرت خلقي و ربط بين حق و خلق و كيفيت سريان و ظهور و تجلي حق را جز كملين از اولياء و در رأس ايشان ولي مطلق و نبي مطلق كسي نمي‌داند.



برچسب‌ها: وحدت وجود
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر ۱۳۹۲ساعت 11:3  توسط عرفاتی  | 

مطالب قدیمی‌تر