عاشق یا معشوق؟

اغلب عاشقان چنین پندارند که ایشان مبدا عشق هستند غافل از اینکه معشوق آنها در ابتدا عاشق ایشان بوده است. در واقع جای عاشق و معشوق در میان مردم عوض شده است. حقیقت بزرگتر عاشق ماست و عشق ما به او انعکاس عشق او به ماست. خدا در واقع عاشق است و ما معشوق! این در مرتبه اول و اعلی است در مرتبه دیگر ما عاشق و خدا معشوق است. اما به غلط گفته می شود که خلق عاشق و خدا معشوق است منتها چون این یک غلط مصطلح رایج است در کتب عرفانی نیز به این شکل دیده می شود. همچنین امام یا ولیّ، عاشق مرید می شود سپس مرید در اثر جذبه عشق آن بزرگ، عاشق او می شود. اما مرید چون به حقیقت راه نیافته است می پندارد که او عاشق است. عشق همواره از بزرگ به سوی کوچک روان می شود. از این دقیقه یک نتیجه بسیار مهم بدست می آید و آن این است که اگر خدا یا بهتر بگوییم ولیّ، عاشق کسی نباشد او هرگز نمی تواند عاشق آن ولیّ یا خدا شود.

در روایات آمده است که برخی افراد به حضور امیر المومنین علیه السلام می رسیدند و می گفتند یا علی انی احبک حضرت بعد از اندکی تامل می فرمود من نام تو را در شمار دوستانم نمی بینم! و گاهی دیگری می آمد و همین جمله را عرضه می داشت حضرتش تایید نموده و می فرمود خودت را برای موت آماده کن! یا خودت را برای فقر آماده کن! ندیدن نام شخص در شمار دوستان کنایه از این معناست که من تو را دوست ندارم پس چگونه تو می توانی مرا دوست بداری. اگرچه حضرت علی علیه السلام همه موجودات را تکویناً دوست دارد؛ ولی اینجا منظور دوستی خاص است. پس عاشق باید بداند که در اصل ولیّ عاشق او بوده است بعداً آن عشق در جان او شعله ور شده و او عاشق گردیده است. نکته دیگر اینکه عاشق اصطلاحی چون مبتدی است می پندارد که عشق در وجود او شدیدتر است و معشوق به او توجه کمی دارد. همین فکری که ما در مورد ائمه (ع) می پنداریم. در حالی که عشق و محبت ایشان قابل مقایسه با خلق نیست. معمولاً در عشق، طرفی که ضعیفتر و کوچک تر است؛ بیشتر سر و صدا می کند و بزرگ اغلب خاموش است. در ماجرای کربلا هم اگر دقت کنیم شور و هیجان اصحاب از امام حسین علیه السلام به حسب ظاهر بیشتر بود و امام در آرامش بود.

اربعین عاشقی

اربعین یا چهل عدد مقدسی است. اکثر انبیا در چهل سالگی به نبوت رسیدند. بسیاری از روایات با عدد چهل در ارتباطند. مثل اگر کسی چهل حدیث بر امت حفظ نماید روز قیامت فقیه و عالم مبعوث می شود. در میان عرفا چله نشینی رسم بوده بر اساس این روایت که من اخلص لله اربعین صباحا جرت ینابیع الحکمه من قلبه علی لسانه. از این نوع روایات زیاد است. اما به نظر می رسد عدد چهل مثل عدد ده (عاشورا) با امام حسین علیه السلام در ارتباط باشد. و واعدنا موسی ثلاثین لیله و اتممناها بعشر فتم میقات ربه اربعین لیله. به موسی وعده سی شب داده شده بود ولی با ده شب اضافه به اتمام رسید. بزرگی می فرمود این ده، سرّ عاشورا است یعنی موسی را با عاشورا و کربلا آشنا کردند. شاید به همین علت باشد که نماز دهه ذی الحجه ده شب است نه چهل شب. اما بهترین و سریعترین راه سلوک و افضل از هر ریاضتی، عزاداری چهل روزه برای سید الشهدا است. نکته ای در زیارت اربعین است که یکی از علایم مومن خواندن این زیارت است؛ در این زیارت می خوانیم بَذَلَ مُهْجَتَهُ فیکَ لِیَسْتَنْقِذَ عِبادَکَ مِنَ الْجَهالَةِ وَحَیْرَةِ الضَّلالَةِ امام خون دل خود را در راه خدا داد تا بندگان خدا از جهالت و حیرت ضلالت نجات یابند. شهادت حضرتش که در اینجا به مهجه یعنی خون دل یا به عبارتی منتهای سرّ قلب خود را به خدا داد همانطور که حضرتش قبل از سفر به کربلا فرمود من كان باذلاً فینا مهجته، و موطناً على لقاء الله نفسه، فلیرحل معنا. هر کس خون دل می دهد و به دنبال لقای الله است با ما بیاید. نه هر کس که جنگجوست یا هر کس که سر می دهد با ما بیاید. اینجا جای مبارزه و جنگاوری نیست! اینجا جای دل دادگی است. باید همه وجودت را از ظاهر و باطن و سرّ قلب خود را بدهی تا به وصال یار برسی تا به توحید و فنا که هدف و آمال همه انبیا و اولیا است برسی. خود حضرتش نیز نه تنها سر داد بلکه سرّ داد تا توحید را به منصه ظهور برساند تا بندگان حقیقی خدا را از حیرت در عالم هستی نجات دهد و به حقیقت توحید که خودش مظهر آن بود؛ برساند. 

عشق 3

در باب عقل و عشق زیاد سخن گفته شده است. ما در این موضع به لحاظ تقرب به خدا آن را بررسی می کنیم. انسان به وسیله عقل به تامین معاش دنیوی و امور اخروی می پردازد. عقل برای انسان اغلب به دنبال کسب منفعت است. یعنی انسان را به کارهایی وادار می کند که در آن یک منفعتی پیش بینی کند. انسان برای هر کاری که می کند به دنبال نفع است خواه آن نفع مادی یا معنوی باشد. در مورد مادیات روشن است و اما در باره معنویات؛ انسان هر کاری بکند به لحاظ عقل، به دنبال منفعت یا دفع ضرر است. اگر نماز می خواند یا روزه می گیرد به دنبال بهشت است و یا برای گریز از عذاب جهنم است. حتی اگر به دنبال کسب مقامات معنوی باشد؛ چون آن را به نفع خود می داند طالب آن است. انسان با خدا نیز رابطه انتفاعی دارد اگر عملی و یا عبادتی ثواب داشته باشد آن را بجا می آورد. در نهایت خدایی را می پرستد که به او سود رساند یا از ضررش جلوگیری کند. پس در واقع خود پرست است نه خدا پرست. انسانهای عامی چنین پندارند که در عبادات، خدا را می پرستند و خود را مستحق بالاترین ثوابها می دانند. غافل از اینکه خودشان را عبادت کرده اند و اگر خدا به ایشان پاداش دهد، از روی لطف و رحمتش است و گرنه به حسب واقع مستحق پاداش نیستند. عوام معمولا به این موارد فکر نمی کنند؛ اما سالک الی الله در سیر و سلوکش به نقطه ای خواهد رسید که می بیند پس از سالها ریاضت و عبادت به قرب الهی نائل نشده است. در واقع سالک با قدم عقلی نمی تواند از حجاب نفس خارج شود و تا زمانی که از حجاب نفس خارج نشده سالک واقعی نیست چنانچه در آیه شریفه آمده و من یخرج من بیته مهاجرا الی الله و رسوله ثم یدرکه الموت فقد وقع اجره علی الله. تا از بیت نفس خارج نشود مهاجر و سالک نیست. اینجاست که بنده به بن بست می رسد و راه را به سوی خدا مسدود می بیند و می بیند نمی تواند از خود خواهی به خدا خواهی راه یابد. هیچ عملی و عبادتی نمی تواند بنده را از شر خود خواهی برهاند. هرچه می اندیشد و از عقل مدد می گیرد به جایی ره نمی برد. به قول مولوی، عقل مرکب خشکی است با عقل می تواند راه را در دنیا بیابد ولی چون به دریا رسید باید از مرکب خشکی پیاده شود و با کشتی سفر کند. دریا عالم توحید و یگانگی است در این جا نیاز به مرکب عشق است. باید از مرکب عقل که اسیر هوی و هوس است پیاده شد و با عشق به سوی خدا و رسولش حرکت کرد. 

عشق این بالاترین بنیان هستی چنانچه در جان بنده قرار گیرد، به تدریج او را از شر خود خواهی خلاص می کند و تا مرتبه توحید و یگانگی با معشوق پیش می برد. عاشق نیز ابتدا به دنبال منفعت از محبوب است ولی وقتی که عشق در جانش شعله کشید کم کم از خودش دست می کشد و فقط به معشوق می اندیشد و همه توان و وجود خود را در راه معشوق فدا می کند منتظر است تا معشوق اشاره ای کند تا او در حمایت از او جان بدهد. همچون حضرت عباس علیه السلام که با حرارت خاص خود فریاد انی احامی ابدا عن دینی، سر داد. عاشق در زمانی که تب عشق جان او را از درون می سوزاند به دنبال خاموش نمودن این حرارت با وصال به اوست.

ز فراق چون ننالم من دل شکسته چون نی                که گسست بند بندم ز حرارت جدایی

در این حال عاشق چون وجود خود را مانعی برای رسیدن به محبوب می داند، به دنبال جانفشانی در راه دوست است. بینی و بینک انی یزاحمنی                  فارفع بلطفک انی من البینی (بین من و تو انیت من مزاحم است این انیت مرا به لطف خودت بردار). اینجا عاشق نه تنها خودخواه و منفعت طلب نیست، بلکه از خودش بیزار می شود. به دنبال تیر خوردن از کمان ابروی معشوق است.

کمان ابرویت را گو بزن تیر                        که پیش دست و بازویت بمیرم

این هنر عشق است که عقل هرگز به آن راه نخواهد یافت. فنای در معشوق و فراموش کردن خود در همه ابعاد کار عشق است. واذکر ربک اذا نسیت. بزرگان در تبیین آیه فرموده اند هر گاه خودت را فراموش کردی آن موقع ذکر گوی. عاشق ذاکر حقیقی است و گرنه عابد، ذاکر خود است اگرچه یارب گوید. عشق در نهایت چنان عاشق را نابود می کند که جز معشوق باقی نمی ماند و اینجا همان توحیدی که عقل از ادراک آن عاجز بود، تحقق می یابد. و هنگامی که عاشق به کلی در محبوب محو شد به آرامش می رسد. 

ساقیا جانم بگیر و جام ده                 هستیم بستان مرا آرام ده

ان لله تعالی شرابا لاولیائه اذا شربوا سکروا و اذا سکروا طربوا ، و اذا طربوا طابوا ، و اذا طابوا ذابوا ، و اذا ذابوا خلصوا ، و اذا خلصوا طلبوا ، و اذا طلبوا وجدوا ، و اذا وجدوا وصلوا ، و اذا وصلوا اتصلوا ، و اذا اتصلوا لا فرق بینهم و بین حبیبهم...

خداوند متعال را شرابی است مخصوص اولیائش که هر گاه از آن بنوشند ، مست گردند و وقتی مست گردند ، با نشاط شوند و هرگاه با نشاط شوند ، پاکیزه گردند و هنگام پاکیزگی ذوب شوند و به وقت گداختگی خالص گردند و چون خالص شوند ، طالب محبوب گردند و وقتی جوینده محبوب گردند ، می یابند و چون یافتند ، نائل شوند و پیوند خورند و هرگاه پیوند خورند ، فرقی بین ایشان و محبوبشان نیست.

مَن طَلَبَنی وَجَدَنی وَمَن وَجَدَنی عَرَفَنی وَمَن عَرَفَنی اَحَبَّنی وَمَن اَحَبَّنی عَشَقَنی وَمَن عَشَقَنی عَشَقْتُهُ وَمَن عَشَقْتُهُ قَتَلتُهُ وَمَن قَتَلته فَعَلَیَّ دِینِهِ وَمَن عَلَیَّ دَینِهِ فَانَّا دِینُهُ

هركه مرا بخواهد می جویدم و هر كه مرا یافت می شناسدم و هركه مرا شناخت دوستم می دارد و هر كه دوستم داشت عاشقم می شود و هركه عاشقم شود عاشقش می شوم و هر كه را من عاشقش شوم می كشم و هر كه را من بكشم خونبهایش بر من است و هر كه خونبهایش بر من باشد پس من خود خونبهای او هستم. در این روایات حق تعالی به مراتب وصول به توحید و یگانگی عاشق با معشوق اشاره دارد. در آخر این مقال همانطور که قبلا اشاره گردیده است؛ ظهور عشق در عالم به وسیله امام حسین علیه السلام است او معشوق علی الاطلاق و اصحاب بلکه همه عالم عاشق اوست. حسین همه اصحاب خود را شهید کرد و خودش دیه آنان شد و این سد غیر ممکن وصول به توحید را برداشت....