معشوق عارف کیست؟

برخی در شرح ابیات عرفا مثل حافظ چنین پنداشتند که معشوق عارف، خود ذات خداست. اما غافل از این که ذات حق نه مورد شناخت قرار می گیرد و نه مورد عبادت و نه محبوب و معشوق. عشق جز بر مظهر خدا واقع نمی شود. جمال خدا در مظاهر و آیات او ظاهر می شود. (ظهور تو به من است و وجود من از تو). حتی انبیای الهی حق تعالی را در مظاهر و مظهر اعظم می جستند و با او به معاشقه و معانقه می پرداختند. چنانچه حضرت موسی طالب دیدار ربّ خود بود نه دیدار خدا. رب ارنی انظر الیک؛ رب به معنای مربی و پرورنده است. واضح است برای اهلش که رب، حقیقت انسان کامل و ولی مطلق الهی است. چون نمی توان با ذات احدی عشق بازی کرد پس عارف به دنبال بالاترین مظهر و آیه خدا می گردد. تازه آنجا نیز به وی خطاب لن ترانی می دهند! در برخی روایات آمده است که تجلی به موسی که او را بیهوش و محو کرد، نور امیر المومنین علیه السلام یا در برخی روایات نور سلمان بوده است. پس موسی که نبی صاحب شریعت بود نتوانست نور علوی را ببیند بنگر که دیگران در کجا هستند. کسی به حقیقت علوی راه ندارد چگونه می شود به ذات خدا راه یافت؟ بر اساس نقل روزی حضرت رباب به امام حسین علیه السلام عرضه داشت آقا آن چهره حقیقی خودتان را به من نشان بدهید حضرت فرمود تو نمی توانی ببینی همان خطاب لن ترانی. اما ایشان اصرار نمود حضرت دستی به دیده وی کشید رباب تا چشمان خود را باز نمود از حال برفت. وقتی به هوش آمد امام به وی فرمود توانستی ببینی؟ عرضه داشت نه، نور شدیدی دیدم و بعد بیهوش شدم. فلما تجلی ربه جعله دکا و خر موسی صعقاً.

پس معشوق بی شک نمی تواند خدا باشد اگرچه حب به ولی همان حب به خداست. حافظ هم به خلاف برخی تفاسیر ضعیف عاشق ولی خدا بوده است.

یاد باد آنکه صبوحی زده در مجلس انس           جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود

واضح است که یار در این بیت غیر از خداست.

آن که تاج سر من خاک کف پایش بود               از خدا می طلبم تا به سرم باز آید.

چو پیر سالک عشقت به می حواله بکرد           بنوش و منتظر رحمت خدا می باش

و یا اصطلاحاتی مثل پیر می فروش، ساقی، پیر سالک و امثالهم اشاره به اولیای حق دارد نه خدا. نکته این است که سالک باید با یک حقیقت ملموس و مشهود نرد عشق ببازد خواه او در حس و یا در خیال عاشق باشد. چون در بین مظاهر خدا انسان بالاترین مظهر، و در بین انسانها اولیای خدا مظاهر اتم او هستند لاجرم عارف به دنبال اکمل و اجمل اولیاء که حضرات معصومین علیهم السلام هستند می گردد. و اگر به آن حقایق مستقیماً راه نیافت با اولیای دیگر معاشقه می نماید. به هر حال از منظر عرفان راهی جز محبت و عشق به اولیای خدا برای رسیدن به حقایق وجود ندارد.

مصلحت بین من آن است که یاران همه کار              بگذارند و سر زلف نگاری گیرند.  

فاطمه مبدا عصمت

همانگونه که قبلاً اشاره گردید؛ عصمت چهارده معصوم علیهم السلام با بقیه انبیا و اولیای الهی بسیار متفاوت است. عصمت در ایشان فقط به معنای مصون بودن از گناه و خطا نیست؛ بلکه گناه برای ایشان سالبه به انتفاع موضوع است. گناه برای این ذوات مقدسه اساساً بی معناست. چون هرچه ایشان عمل کنند درست است و بقیه با ایشان سنجیده می شوند. کما اینکه در روایات آمده است که امیر المومنین علیه السلام میزان الاعمال است. معنای کامل آن یعنی او هر چه کند عین حق و عین عدالت است و دیگران حتی انبیا اعمالشان با ایشان مقایسه می شود. مبدا و منشا عصمت در بین معصومین حضرت زهرا سلام الله علیهاست. عصمت به معنای پناهگاه و پناه دهنده نیز به کار رفته است. معصوم از آن جهت از خطا و گناه به دور است که در پناه و کنف حمایت خدا قرار دارد. فاطمه عصمه الله الکبری است یعنی هر کس بخواهد در کنف حمایت و پناه خدا قرار گیرد باید به حضرت زهرا متوسل گردد. اوست که مبدا عصمت انبیا و اولیاست تقرب به حضرتش نزدیک شدن به مقام عصمت است. حمایت و پناه فاطمی موجب دوری از گناه و خطا خواهد بود. و چون قرب محمد و آل به ایشان در حد یگانگی محض است ایشان صاحب عصمت مطلقه و کلیه هستند.

عشق، وادی غیر ذی زرع

صحرای دلم عشق تو شورستان کرد                           تا مهر کسی در آن نروید هرگز

در سفری که به حج رفته بودم در اسرار حج و اعمال آن فکر می کردم. یکی از آیاتی که حضرت ابراهیم علیه السلام  به خدا عرضه داشت این بود که ربنا انی اسکنت من ذریتی بواد غیر ذی زرع عند بیتک المحرم. خدای من، من از فرزندان خود ساکن کردم در وادی که غیر قابل زراعت است و آن نزد خانه محرم تو ست. 

بنده تا در مرتبه عقل و فکر کار می کند اعمالش برای حظ نفس است. هر چه می کند برای اینکه از آن عمل سودی ببرد؛ خواه آن عمل دنیوی باشد و یا اخروی. اگر نماز می خواند یا روزه می گیرید برای رسیدن به ثواب و پاداش است. حتی اگر برای رسیدن به قرب خدا هم عمل کند آنهم برای این است که خودش به قرب برسد و این حظ نفس است. اما عشق وادیی است که در آن خبری از معامله نیست. عاشق حقیقی معامله گر نیست به عکس عابد که با خدا معامله می کند. عبادت می کند تا به ثواب برسد. اما عشق، عاشق سوز و عاشق کش است. در وادی عشق، عاشق عبادت و عمل را برای ثواب انجام نمی دهد، بلکه چنان غرق در معشوق است که هیچ منفعتی برای خود نمی خواهد خواه مادی و یا معنوی از بهشت گرفته تا رسیدن به مقامات و یا کشف و کرامات. سرزمین عشق سرزمین زراعت نیست یعنی عاشق عملی برای خود نمی کند بلکه اعمالش تحت تاثیر عشق است و در آن هیچ هدفی منظور نیست. او نمی کارد تا درو کند او می رود تا به فنا در محبوب رسد.

در این آیه ابراهیم به ذریه خود اشاره دارد و ذریه در معنای کاملش اشاره به ذریه معنوی دارد یعنی کسانی که در عشق و معنویت فرزند من هستند؛ مثل من عاشق پیشه اند و قلب آنها که بیت الله است غیر قابل ذرع است. پس هر عاشقی باید ابراهیم وار حج کند. چون او عاشق بود پس حج، از ابراهیم نشات گرفت و پس از او همه خلق باید در حج راه او را بروند عوام در ظاهر حج می گذارند و خواص در ظاهر و باطن حج می کنند. همانطور که قبلا اشاره گردیده است، عشق در حج کامل نیست و ابراهیم در عشق به نهایت نرسید. بی شک ظهور تام عشق در کربلاست و امام حسین علیه السلام عشق را به تمام و کمال در کربلا ظاهر ساخت. به نظر می رسد حج مقدمه کربلا و اکمال عشق که فنای مطلق است، می باشد. رزقنا الله لنا و لکم.